حس خوب(:
میگفت اولین باری که دیدمت جذب چشمات شدم(: با خودم میگفتم چقدر این دختر چشمای قشنگی داره...همش دلم میخواست به چشمات نگاه کنم.. بعد خنده هات نظرمو جلب کرد، خیلی ناز میخندیدی(: و من با شنیدن این حرفا کلی ذوووق کردم^^❤️با حرفاش روزمو ساخت^^
میگفت اولین باری که دیدمت جذب چشمات شدم(: با خودم میگفتم چقدر این دختر چشمای قشنگی داره...همش دلم میخواست به چشمات نگاه کنم.. بعد خنده هات نظرمو جلب کرد، خیلی ناز میخندیدی(: و من با شنیدن این حرفا کلی ذوووق کردم^^❤️با حرفاش روزمو ساخت^^
+یکی از استادام خانمه..میشه گفت تقریبا جوونه شاید ۳۰/۴۰ سال داشته باشه...بعد امروز داشت با یکی از پسرای کلاس حرف میزد..همینطور که داشت حرف میزد یهو دستشو گذاشت رو شونه پسره😂 بعد سریع دستشو برداشت و عذرخواهی کرد، همه زدن زیر خنده😂 پسره هم سرشو انداخت پایین..استاد گفت به هر حال جای بچمه(:
+یه جای کلاس به نظر میرسید سیمای مغز استاد اتصالی کرده😂 به همه گیر میداد، دوتا از بچه ها خواستن از کلاس برن بیرون، دعواشون کرد که چرا وسط کلاس میرید بیرون، یکی از بچه ها داشت حرف میزد، بالحن تندی گفت چرا انقدر بلند صحبت میکنی، تراپیست نباید با صدای خیلی بلند حرف بزنه..یکی خواست ازش سوال بپرسه گفت آروم بگیر چرا انقدر سوال میپرسی...بعد هم یکم با عصبانیت حرف زد و در اخر گفت اعتراضی دارید؟ اگه آره بگید..همه برگاشون ریخته بود و سکوت کرده بودن...یهو گفت: من از قصد این رفتارا رو باهاتون کردم و بهتون مشت زدم...می خواستم ببینم کدومتون جنگجو درونتون فعاله..ولی هیچ کدومتون نتونستید اعتراض کنید، نباید اینطوری باشید، جایی که لازمه جنگجو باشید، کاملا محترمانه نظرتونو بیان کنید..مثلا الان باید به من میگفتین چرا دارم همچین برخوردی باهاتون میکنم وقتی لایقش نیستید...حق با استاده، خیلی خوبه اونجایی که لازمه به شیوه کاملا محترمانه از حقمون دفاع کنیم(:
+استاد میگفت ما باید شروع کنیم به تغییر کردن و رشد کردن ..طوری که اول از همه خانوادمون متوجه اون تغییری که کردیم بشن(:
باید بگم امروز روز جالب و خوبی بود برام...بعد از تموم شدن کلاس فهمیدم کلاس بعدی تشکیل نمیشه...می خواستم برم خونه که یکی از همکلاسیام زنگ زد و گفت با یکی دیگه از بچه ها تو مسیر کافه اس ، اگه منم اوکی ام برم، منم با آغوش باز پذیرفتم. خلاصه رسیدم کافه و سفارش دادیم. پسره سفارشا رو اورد..بعد به همکلاسیم میگفت من مشتری ثابتش هستم و خیلی با معرفتم و این حرفا😂 با بچه ها راجع به مسائل روانشناسی حرف زدیم(: و مصاحبه تمرین کردیم، در واقع رول پلی کردیم(یکی در نقش مصاحبه گر یکی در نقش مراجع)اولش من نقش مصاحبه گر رو ایفا کردم، همکلاسیم میگفت خیلی با آرامش حرف میزنی، وقتی باهات حرف میزنم منم آرامش می گیرم(:❤️ ترم اول یکی از استادا هم همینو میگفت^_^ که موقع صحبت کردن خیلی با آرامش حرف میزنم و اینو به مخاطبمم انتقال میدم^^به خودمون اومدیم دیدیم ۳ساعته تو کافه هستیم(: بچه ها سیب زمینی ویژه هم سفارش دادن🍟 مشغول خوردن و درسامون بودیم که صاحب کافه ازمون پرسید رشتمون چیه، بعد از اینکه فهمید داریم روانشناسی می خونیم سفره دلشو باز کرد(: گفت قبلا با ۳ نفر بود، که به یکیش خیلی وابسته بود..ولی با همه کات کرده..الانم با وجود اینکه دخترای زیادی میان به کافه اش هیچ کدوم چشمشو نمی گیره و جذبش نمیکنه..و خب در این مورد راهنمایی میخواست..بچه ها یکم باهاش حرف زدن و در آخر پیشنهاد کردن که بره پیش یه تراپیست...در تمام مدتی که پسره صحبت میکرد من فقط شنونده بودم..تمایلی نداشتم اظهار نظر کنم😂 خلاصه بعد از ۴ ساعت کافه موندن از بچه ها خدافظی کردم و راهی خونه شدم^^ روز به یاد ماندنی بود(:🤍

+به این نتیجه رسیدم که اینکه کسی بهم توجه مثبت کنه دوس دارم(: مثل استاد و کسای دیگه ای که حواسشون به جزئیاتم هس(:🤍 امروز چندتا از همکلاسیام از لباسم، عینکم و دستبندم تعریف کردن(: یکیش گفت حواسم بهت هستا این روزا تیپ میزنی😂یه دختری هم تو سرویس منو دید و گفت وای چقدر باحال خط چشم کشیدی😂گفتم خط چشم نیس..با سرمه کشیدم(:
+همکلاسیم میگفت یه دفعه بیا با هم بریم کافه..حال این پسره رو بگیرم من😂 میگه منو می بینه خیلی حرص میخوره😂مثل اینکه از دست همدیگه خیلی شکارن(:
+دوش گرفتم، روتین پوستیمو انجام دادم🧖♀️ یه ظرف میوه آماده کردم و رفتم سراغ سریال و کتابای روانشناسیم(:
+دارم سعی میکنم با تمام کم و کاستی هایی که دارم خودمو دوس داشته باشم و به خودم عشق بورزم❤️

تایم خالی زیاد داشتم...به خاطر همین دوباره رفتم کافه نزدیک دانشگاه..صاحب کافه با دیدنم از جاش بلند شد و خوش آمد گفت... همکلاسیام ازش شکارن(: ولی من که تا حالا چیز بدی ازش ندیدم و به نظر پسر مودبی هستش...کافه رفتن یه حس آرامش و لذت بهم میده(: بعد از اینکه کلاسم تموم شد برگشتم خونه...طبیعتا باید مثل همیشه احساس خستگی زیادی میکردم..ولی انرژی مضاعفی داشتم😂موزیک پلی کردم و رقصیدم...بعدش رفتم حموم و زیر دوش هم کنسرت زنده اجرا کردم(: از حموم اومدم بیرون ولی همچنان مشغول آهنگ خوندن بودم😂 باید بگم این کار باعث میشه حال خوبم بشه(: ولی این همه انرژی از من بعیده😂 احتمالا به خاطر موهیتو بود(: تو نت نوشته یه جور انرژی زا طبیعیه🍋

استاد داشت یه ماجرایی رو تعریف میکرد و این دومین بار بود..با این حال همچنان ماجرای جالب و خنده داری بود برام😂 همه بچه ها زدن زیر خنده و بعد از چند ثانیه خنده ها قطع شد..من ولی همچنان دلم میخواست بخندم😂 از طرفی چون ماجرای مورد داری بود، اگه همچنان میخندیدم یکم زشت میشد😂 لذا دستمو گذاشتم جلوی دهنم و سعی کردم خندمو مهار کنم..ولی این از چشم تیز بین استاد دور نموند😂 بهم نگاه کرد و گفت: قشنگ بود نبود؟ عجیب بود نبود؟ جدید بود نبود؟😂 دیگه قشنگ زدم زیر خنده😂بعد داشت مطالب رو مرور میکرد..منم به زمین خیره شده بودم ...یهو دقیقا تو همون زاویه ای که داشتم نگاه میکردم، دستشو تکون داد😂👋خندیدم و سعی کردم به جای زمین به استاد خیره بشم(:
چند وقت بود که دلم می خواست برم کافه(: حالا یا با کسی یا تنها...البته بیشتر دلم می خواست تنها کافه رفتن رو امتحان کنم(: ولی مدتها بود با اینکه هر روز از جلوی کافه رد میشدم جرات اینو نداشتم که تنها واردش بشم(: حتی یه دفعه رفتم جلوی ورودیش...ولی سریع مسیرمو کج کردم و رفتم😂 امروز ولی یه اعتماد به نفس خاصی داشتم 😂 بدون تردید از پله ها رفتم بالا و وارد کافه شدم...کسی تو کافه نبود..با یکم گشتن صاحبش رو پیدا کردم(: صاحب کافه یه پسره چشم آبی بود( شایدم لنزش آبی بود نمی دونم😂 چون عینک رنگی زده بودم نمی تونستم تشخیص بدم) و خیلی هم خوش برخورد بود..فضای کافه تاریک بود..رفتم اون قسمتی که کنار پنجره بود نشستم و شیک وانیلی سفارش دادم^^ خیلی حس خوبی داشتم..حس موفقیت..حس اعتماد به نفس.. بعد از دو ترم دانشگاه رفتن، بلاخره تونستم(: و دیدم چقدر راحت بود..الکی واسه خودم بزرگش کرده بودم...حالا که یه بار رفتم..بازم می تونم..فقط چون بار اولم بود انقدر مردد بودم^^

امروز که روز روانشناس بود، رفتیم بیمارستان روانی^_^ و من کلی هیجان زده بودم^_^ اولین بارم بود و به شدت کنجکاو بودم که ببینم قراره چه اتفاقی بیفته و چه جور افرادی رو ببینیم....تو حیاط بیمارستان روپوش سفیدم رو پوشیدم(: و کلی عکس گرفتم^_^ بیمارستان هم کارت شناسایی داد انداختیم گردنمون...و بعد از کمی انتظار بلاخره با بیمارا ملاقات کردیم^^ چهارتا مرد که تک به تک وارد اتاق شدن...دوتاشون میانسال بودن و دوتای دیگه جوون...از داستان زندگیشون گفتن و اینکه چرا اینجا بستری شدن...به نظرم آدمای جالب و دوست داشتنی بودن^_^ دلم میخواد در آینده تو بیمارستان کار کنم(:🤍 در آخر باز کلی عکس گرفتیم(: باید بگم روپوش سفید بهمون خیلی می اومد(: ما هم نهایت استفاده رو ازش کردیم😂امروزو دوس داشتم^^ روز خوبی بود^^
+روانشناس بودن، فراتر از تخصص یک هنر است
هنر عشق ورزیدن به انسان ها، بدون قید و شرط
هنر همدل بودن با رنج آورترین شرایط یک انسان
هنر نگریستن عاری از قضاوت💚🌱
روز خوبی داشتم(: بلاخره کنفرانسی که چند وقته مثل باری روی دوشم سنگینی میکرد ارائه دادم و خلاص شدم(: بعدش رفتم از نمایشگاه کتاب، کتاب خریدم^_^ کتابای روانشناسی وایب خوبی بهم میدن🌱تجربه ثابت کرده همه ی کتابای اروین یالوم خوبه^^ میخواستم تو تایم خالیم تنها برم کافه(: ولی یکم به زمان بیشتری نیاز دارم...
