بحث علمی(:
باید بگم امروز روز جالب و خوبی بود برام...بعد از تموم شدن کلاس فهمیدم کلاس بعدی تشکیل نمیشه...می خواستم برم خونه که یکی از همکلاسیام زنگ زد و گفت با یکی دیگه از بچه ها تو مسیر کافه اس ، اگه منم اوکی ام برم، منم با آغوش باز پذیرفتم. خلاصه رسیدم کافه و سفارش دادیم. پسره سفارشا رو اورد..بعد به همکلاسیم میگفت من مشتری ثابتش هستم و خیلی با معرفتم و این حرفا😂 با بچه ها راجع به مسائل روانشناسی حرف زدیم(: و مصاحبه تمرین کردیم، در واقع رول پلی کردیم(یکی در نقش مصاحبه گر یکی در نقش مراجع)اولش من نقش مصاحبه گر رو ایفا کردم، همکلاسیم میگفت خیلی با آرامش حرف میزنی، وقتی باهات حرف میزنم منم آرامش می گیرم(:❤️ ترم اول یکی از استادا هم همینو میگفت^_^ که موقع صحبت کردن خیلی با آرامش حرف میزنم و اینو به مخاطبمم انتقال میدم^^به خودمون اومدیم دیدیم ۳ساعته تو کافه هستیم(: بچه ها سیب زمینی ویژه هم سفارش دادن🍟 مشغول خوردن و درسامون بودیم که صاحب کافه ازمون پرسید رشتمون چیه، بعد از اینکه فهمید داریم روانشناسی می خونیم سفره دلشو باز کرد(: گفت قبلا با ۳ نفر بود، که به یکیش خیلی وابسته بود..ولی با همه کات کرده..الانم با وجود اینکه دخترای زیادی میان به کافه اش هیچ کدوم چشمشو نمی گیره و جذبش نمیکنه..و خب در این مورد راهنمایی میخواست..بچه ها یکم باهاش حرف زدن و در آخر پیشنهاد کردن که بره پیش یه تراپیست...در تمام مدتی که پسره صحبت میکرد من فقط شنونده بودم..تمایلی نداشتم اظهار نظر کنم😂 خلاصه بعد از ۴ ساعت کافه موندن از بچه ها خدافظی کردم و راهی خونه شدم^^ روز به یاد ماندنی بود(:🤍
