(:
قدر تنهاییام می خواستم تو رو، ندونستی قدرمو
من برای تو زیادم، برو ندونستی قدرمو...
قدر تنهاییام می خواستم تو رو، ندونستی قدرمو
من برای تو زیادم، برو ندونستی قدرمو...
گفت: می تونی اون ساعت رو برام بندازی!؟ فقط مواظب باشه درست هدف بگیری
در حالی که داشتم میگفتم بسپارش به من، ساعتو پرت کردم😂 ولی تو دستش نیفتاد، شیشه ساعت خورد به لبه یه جعبه و صدای مهیبی داد
یاد بازیگر سریال شمعدونی افتادم(: هر وقت میگفت بسپارش به من، گند میزد😂
ولی خب خدا روشکر چیز خاصی نشد، فقط یکم خط و خش افتاد(:
خیلی وقت بود چیزی پخش نکرده بودم، تا اینکه دیروز داشتم میرفتم بیرون، مامان گفت برای ولادت شکلات پخش کنم.منم بدون چون و چرا قبول کردم. خیلی حس خوبی داشت(: مخصوصا وقتی به بچه ها شکلات میدادم^-^ یه سریاشون با خوشحالی برمیداشتن و با لحن بچگونه میگفتن میشه دوتا برداریم؟ منم با لبخند میگفتم بله معلومه که میشه((: حتی دلم میخواست بگم دوتا که سهله اصلا یه مشت بردار🤣فکر کنم می خواستم زودتر شکلاتا تموم شه🤣
امتحانام تموم شده ولی برای انجام یه کاری امروز رفتم دانشگاه، موقع برگشت یکی صدام کرد و خواست وقتمو بگیره😂فکر کنم روسری رنگ کرم، برام شانس میاره🤣 هر دفعه سر میکنم، یکی ازم خوشش میاد😂 پسره گفت هم دانشگاهیم هستش و دانشجو دکترا، ازم خوشش اومده و قصدش امر خیره
به قول ن، انگار خواستگارا و خاطرخواه ها همه با هم پیداشون میشن، بعد اگه جواب رد بدی، تا یه مدت برهوته و دیگه خبری نیست😂
هر چقدر گفتم نه تمایلی ندارم، پسره بیخیال نمیشد. با خنده حرف میزد و من هم متقابلا با لبخند جوابشو می دادم، چون که بسیار گشاده رو هستم😂 خلاصه در اخر دیدم بیخیال نمیشه، گفتم شمارتونو بدین اگه نظرم مثبت بود خبرتون میکنم.
هر چند می دونستم قرار نیست بهش خبر بدم...