بدین گونه

احساس خستگی میکردم ولی دلم خواست برم بیرون و یکم خرید کنم...رفتم تا سرکوچه یکم تنقلات خریدم، با چند بسته پودر ژله برای شب یلدا، به همراه کیسه آبگرم. وقتی داخل مغازه بودم، یه دختری اومده بود شمع بگیره. بعد به فروشنده گفت فکر کنم همه شمعات رو من میخرم. فروشنده گفت، نه خیلیای دیگه میان شمع میخرن و مثل شما مدیتیشن میکنن و میرن فضا((: خلاصه اومدم خونه و کیسه آبگرم رو امتحان کردم، فکر کنم حرارت آب خیلی بالا بود چون سوراخ شد(:

لباس با تم یلدایی پوشیدم(: شلوار قرمز، تیشرت سبز با پیرهن قرمز. بعد گرمم شد، پیراهن رو دور کمرم بستم. زن داداشم اومد خونه و با دیدن تیپم خندید، منم با لبخند جوابشو دادم. بعد چند روز قیافه گرفتن، این اولین بار بود روی خوش نشون دادم بهش...می دونم شاید باز بحثی بینمون پیش بیاد و از هم دلخور بشیم، ولی ترجیح میدم وجودم پر از عشق و محبت و بخشش باشه تا کینه و خشم و نفرت...

کوه

دوستم پیشنهاد داد بریم بیرون، گفتم من همیشه دوس داشتم برم پیست اسکی. گفت قبلا یه بار با خانواده رفته و یکم تلافات داشتن و خطریه(: پیشنهاد داد بریم دربند یا درکه. اونجا هم تا حالا نرفتم و دوس داشتم برم. ولی خب اوضاع زندگیم یکم آشفته اس، مرددم برم یا نه. آخرین باری که باهاش بیرون رفتم یک آبان بود...

♥️(:

گیاهی به نام خودم🌱

یه کتاب کره ای رو شروع کردم، چون اسمش برام جالب بود.کتاب خوبیه و حس خوبی بهم میده. یه جا نوشته بود اگه شبه و یاد مشکلات و بدبختی هاتون افتادین و فکر می‌ کنید به ته خط رسیدین فقط کافیه برید بخوابید، فردا صبح متوجه میشید که توان و انرژی مقابله با اون مشکل رو دارید. و چقدر حق بود، من بارها اینو تجربه کردم. شب فکر میکردم غرق تاریکی ام و دیگه امیدی نیس ولی صبح که میشد حس میکردم می تونم از پسش بربیام یا اوضاع اونقدرا هم بد نیست...

پسر همسایه

داشتم از پنجره بیرونو نگاه میکردم، دیدم یکی از همسایه ها یخچال سفارش داده و براش از شهر لوازم خانگی اوردن...خوب که نگاه کردم، پسره رو شناختم. چند ماه پیش مامانش می خواست منو برای پسرش خواستگاری کنه که مامانم آب پاکی رو ریخت رو دستش. داشتم چهرشونو آنالیز میکردم، پسره چهره مظلومی داشت، به نظر می اومد پسر خوبیه اما مادره به نظر می اومد از اون مادرشوهرای فولاد زره میشه(: یهو پسره برگشت و بالا رو نگاه کرد و من به سرعت نور پرده رو انداختم و اومدم کنار(: امیدوارم منو که مشغول فضولی بودم ندیده باشه😂

کیسه آبگرم

یه مدته تو فکرم بود، کیسه آبگرم بخرم تا وقتایی که مثل امروز دل درد میشم، بزارم رو شکمم، تا دردم کم بشه.‌ چند روز پیش رفتیم بازار، هر چی لازم داشتم خریدم، این یه قلم یادم نموند/: می تونم آنلاین سفارش بدم ولی اونم چند روز طول میکشه تا به دستم برسه

یکم سبک شدم

آخیش گفتم سبک شدم...داداشم زنگ زده بود، همونطور که داشتم باهاش حرف میزدم، مونده بودم بهش بگم یا نه که دیگه دلو به دریا زدم. گفتم می دونی زنت بهم سیلی زده؟ گفت: جدی؟ بهت سیلی زده؟😳 گفتم: آره ولی نه سیلی محکم، آروم زد گفت: اشتباه کرد باید محکم میزد😐😂یعنی تحت هر شرایطی این باید شوخی کنه😂بعدش براش قضیه رو تعریف کردم. گفت خب تو اشتباه کردی، بهتر بود بهش خبر میدادی که نمی تونی فایل رو بهش بدی. ولی کار اونم اشتباه بود و هیچ توجیهی نداره. من باهاش حرف میزنم و بهش تذکر میدم. گفتم: بهتره به پر و پای من نپیچه چون حسابی ازش شکارم و..‌.گفت: باهاش بحث نکن. گفتم: پس اصلا دیگه باهاش حرف نمیزنم. گفت: اینطوری که نمیشه، این بدتره، سعی کن با حرف زدن مشکلت رو حل کنی...دیدم کمی حق داره...ولی باز ترجیحم اینه چندان باهاش هم کلام نشم، فقط در حد سلام....

/:

چند روز پیش مامانم از داداشم پرسید: لپ تاپ زنت خرابه؟ گفت نه سالمه، دروغ میگه که خرابه😐

دیشب هم که با زن داداشم داشتم بحث میکردم، گفت بزار ببینم کی میخواد برات لپ تاپ جور کنه😐

دختره سلیطه فکر کرده من محتاج اونم. خدا آدمو محتاج گرگ بیابون نکنه. لازمه باشه میرم برای دفاع لپ تاپ میخرم ولی منت اونو نمیزارم رو سرم...

😭😭😭

یه چند روز بود که ارتباطم با زن داداشم بهتر شده بود...قبلا بهش محل نمیدادم ولی سعی کردم ببخشمش...اونم دیشب برام یه آویز خرید، برای گوشیم. امروز گفت یه فایلی رو برام بفرست ولی من دسترسی نداشتم به فایله و بهش گفته بودم که ممکنه نتونم بهش بدم. خلاصه من دیدم نمیشه دیگه بیخیال شدم. اومد خونه و جیغ و داد کرد که اگه نمی تونستی چرا خبر ندادی، بعدم هر چی از دهنش در اومد بارم کرد...من مودبانه داشتم جوابش رو میدادم ولی مامان و بابا هی اشاره میکردن که ادامه ندم...همینطور که داشتیم حرف میزدیم زد رو صورتم، آروم بود نه یه سیلی محکم...ولی ناراحت شدم. گفت برو آویزی که بهت دادم رو پس بده، دیگه هم چیزی برات نمیخرم. گفتم برو بردار، کسی هم مجبورت نکرده برام کادو بخری...رفت سریع اماده شد و گفت میخوام برم خونه ام..اینکه رفت مامان و بابا اومدن و گفتن چرا اینکارو کردی..من که از قبل بغضی بودم، با حرفاشون دیگه زدم زیر گریه.گفتم همش طرف اونو می گیرید. نشنیدین بهم گفت وقیح؟ بیشعور؟ ندیدین زد تو صورتم؟ مامان که اینا رو شنید عصبی شد و گفت متوجه نشدن..حداقل الان یکم حقو به من دادن...

من هی میخوام برای اینکه داداشم ناراحت نشه خوب رفتار کنم باهاش اما نمیشه انگار...

روز مادر

به مامان گفتم کادوی روز مادر رو بهت نقد بدم یا کارت به کارت کنم. گفت نقد بده و در ادامه گفت اینطوری فایده نداره باید بیای بوسم کنی و تبریک بگی. یکم معذب و خجالت زده بودم، چون صمیمی نیستیم زیاد، ولی بعد دلو به دریا زدم و ماچه رو دادم😂بعدش احساسی و بغضی شدم و خودمو با کارای آشپزخونه مشغول کردم تا متوجه نشه(: