قدرت نه گفتن

روزی که برای ثبت نام رفته بودم با یه دختری آشنا شدم..و شمارمو بهش دادم...این چند روزه تو دانشگاه همو ندیدیم...ولی گهگداری با هم چت می کردیم...تا اینکه امروز بهم پیام داد که چندتا از کتابامو میخواد...و خب منم بهش گفتم که نمی تونم بدم(: قبلا تو یه کتاب خونده بودم که هیچ وقت به کسی کتاب قرض ندین مگر اینکه دیگه اون کتاب رو لازم نداشته باشید‌..و من شدیدا با این جمله موافقم(: چون بارها پیش اومده که به بقیه جزوه یا کتاب دادم و دیگه هیچ وقت بهم پس ندادن...کتابای دانشگاه هم که میلیونی براشون هزینه کردم...و خودمم لازمشون دارم...پس بدون رودروایسی بهش گفتم نه^^ و الان آسوده خاطر هستم^.^🕊

ارائه کلاسی

باید یه مقاله ای رو سر کلاس ارائه بدم...استاد گفت کسی که اولین نفر کنفرانس بده یه امتیاز ویژه براش در نظر می گیره...ولی از طرفی چون نمی دونم دقیقا چی نوع پاور و کنفرانسی میخواد یکم تردید دارم برای اینکه اولین نفر ارائه بدم..حالا دیشب داشتم به اهل خونه اینو میگفتم که استاد گفته باید خیلی جامع و کامل مطالعه کنی که اگه بچه ها ازت سوال کردن بتونی جوابشونو بدی...مامان گفت: حالا میخوای چیکار کنی؟ گفتم: قبل از شروع کلاس به بچه ها میگم موقع کنفرانس من سوالی نپرسن🤣مامان میگه: ابرو ریزی تا چه حد؟😂خب چه کنم اگه بپرسن و بلد نباشم خیلی سه میشه😂

+یکی از دوستای دوران دبیرستانم گاهی زنگ میزنه یا پیام میده..یعنی دهن منو داره سرویس میکنه این بشر😂 هی میگه: چرا خودتو می گیری؟ مثل کسی هستی که از خارج برگشته😂چرا بی انرژی صحبت میکنی..چرا کلاس میزاری😂 خب خیلی از اون سالها گذشته آدما تغییر میکنن...اره قبول دارم نحوه صحبت کردنم تغییر کرده..ولی واقعا خودمو نمی گیرم😂حتی خودشم کلی تغییر کرده و بی ادب تر شده😂توی هر دو جمله اش، ۴تا فحش میشه پیدا کرد😂لابد انتظار داره منم مثل خودش بی ادبانه صحبت کنم...

استاد❤

استادمون امروز داشت میگفت: بعد از پدر و مادرتون، بیشترین کسی که دوستتون داره منم(:❤ فکر نکنم کسی اندازه من دوستتون داشته باشه(: میگفت: عاشق تک تک دانشجوهاشه(=❤ و خب شنیدن این حرفا مسرت بخش بود😂❤

+میگفت از تیپ کت و شلوار به شدت بدش میاد...دوس داره تیشرت بپوشه😂ولی محیط دانشگاه و محل کارش این اجازه رو بهش نمیده...بچه ها گفتن تا حالا امتحانش کرده؟ گفت: نه می ترسم تیشرت بپوشم همون جلوی در دانشگاه حلق آویزم کنن😂

همکلاسی قدیمی

امروز یکی دیگه پیام داد😂با اینکه حدس میزدم اینم یکی دیگه از همکلاسی هام بوده... ولی نوشتم شما؟ نوشت یه دوست خیلی قدیمی...برخلاف پسرک قبلی که اصلا منو یادش نبود، این یکی خیلی خوب یادش مونده بود😂حتی یادشه چه سالی اشنا شدیم و من اون موقع ترم چند بودم(((= از اینکه حتی پسوندمم نوشته خوشم نیومد😂ولی اون قسمتی که سانسور نکردم رو دوس داشتم😂کلاسای مجازی واتس آپ باعث شد شماره من اینطوری پخش شه بین پسرا😂اگه اشتباه نکنم این همونی بود که اون موقع کلی اصرار میکرد که با هم بریم بیرون و منو به رستورانی کافه ای جایی مهمون کنه😁

+هم اکنون دارم دنبال مقاله میگردم...فکر کنید منی که ۴تا کلمه انگلیسی به زور بلدم، باید یه مقاله انگلیسی رو به فارسی ترجمه کنم😂خوبه که گوگل هست و کمکم میکنه😁

+استاد دیروز پرسیده بود کیا متاهل هستن؟ فقط ۵/۶ نفر دستشونو بردن بالا..گفت بقیه چرا مجردین؟ ازدواج کنید..نمیشه که فقط چند نفر بدبخت بشن و شما واسه خودتون وِل بچرخید🤣🤣بعد گفت شوخی میکنم ولی حتما ازدواج کنید قبل از اینکه سنتون بره بالا(:

روز دوم دانشگاه❤

روز دوم دانشگاه بسی دوست داشتنی تر از روز اول بود😂❤چون که با دوتا استاد شوخ طبع آشنا شدم...یکیش که اصلا گوله نمک بود😂من از دور دیدمش فکر کردم از اون استادای جدی هستش..ولی همین که رفتم سر کلاس و دهن باز کرد فهمیدم به شدت نمکه😂تازه وقتی می خندید گونش چال میفتاد و خیلی بامزه میشد😂❤گفت اولین قانون کلاسم اینه که به صورت گرد بشینیم..لذا بلند شدیم و صندلی ها رو جا به جا کردیم...همونطور که داشت یه سری مقدماتی میگفت ..خاطره هم تعریف میکرد(که خب اوناهام به هر حال مربوط به درسمون بود)بعد میگفت: این خاطره یکم بده بزارید نگم😂تازه اشنا شدیم هنوز روم باهاتون باز نشده که ایناها رو بگم🤣🤣ولی گفت🤣🤣یعنی من مونده بودم خجالت بکشم یا بخندم😂البته که گزینه دوم رو انتحاب کردم😂حرفاشون مناسب سنتون نیست به خاطر همین نمی تونم تعریف کنم😂🙊یعنی ما از اول کلاس تا اخرکلاس در حال خندیدن بودیم😁و خیلی بهم انرژی داد، اصلا خستگی از تنم در رفت😁آدمای شوخ طبع مثل یه آهن ربا منو به خودشون جذب میکنن😍اخرای کلاس استاد گفت: خسته شدین؟ بچه ها گفتن نه...گفت می دونم به هر حال من ادم شیرین زبونی هستم دوس دارید بیشتر براتون حرف بزنم😂خیلی هم خودشونو تحویل می گیرن😂به شدت استاد راحتی بود ولی از همین اول گفت که اگه یه وقتی شوخی تو کلاس باهامون کرد منظور خاصی نداره و برامون سوتفاهم نشه^^ راستی بلاخره تلگرام نصب کردم....همین که نصب کردم همه پیام دادن..منتظرم بودن🤪😅بعد یه علیرضا نامی پیام داد و گفت ما همو می شناسیم؟ گفتم نه..گفت اخه شمارتونو سیو داشتم...منم فکر کردم شاید مزاحمه سرد جوابشو دادم...بعد تو ذهنم سرچ کردم ببینم همچین شخصی رو می شناسم؟ اول گفتم شاید از بچه ها وبلاگه..ولی دیدم من بیشتر به دخترا شماره دادم...بعد یهو یادم اومد از همکلاسی های دانشگاه قبلیمه...چونکه حضوری شماره رد و بدل نکرده بودیم..هیچ کدوم یادمون نبود😅با کلی تمرکز یادم اومد..توی دوران کرونا که کلاسا مجازی بود شمارمو سیو کرده بود...ولی خب دیگه بهش نگفتم^^

روز اول دانشگاه❤

شبی که نتایج کنکور اومد..گفتم داداشم بره نگاه کنه..چون خودم طاقت دیدن کلمه غیرمجاز رو نداشتم...همینطور که تلفنی داشتیم حرف میزدیم...اون داشت وارد سایت میشد...منم یه دستم گوشی بود و با دست دیگم میز رو گرفته بودم..لحظه استرس زایی بود...گفت: هیچ جا قبول نشدی...واقعا تو این دو سال تو داشتی چیکار می کردی؟ حتی دانشگاه مجازی هم قبولت نکردن...نگم براتون از حال اون لحظه ام(: یهو گفت: تبریک میگم خانم دکتر دانشگاه؟ قبول شدی😂😍منو میگی اشک تو چشمام حلقه زده بود و نزدیک بود زار زار بزنم زیر گریه ولی خودم کنترل کردم😂اشک شوق بود🥺و امروز اولین روز دانشگام بود🥰کلی خدا رو شکر کردم که دیگه پشت کنکوری نیستم و بلاخره دانشجو شدم😍صبح سوار اسنپ شدم و یه راننده خیلی خوش برخورد به پستم خورد که موقع پیاده شدن بهم گفت روز خوبی داشته باشی..و من واقعا روز خوبی داشتم(:♡ولی یکم گیج میزدم امروز😂هنوز به این دانشگاه عادت نکردم...به سختی کلاسمو پیدا کردم...اونم کجا؟ طبقه هفتم دانشکده😂باید با آسانسور میرفتیم...در اسانسور که باز شد...دیدم ۳تا پسر داخل هستن(ظرفیت هم فقط ۴نفر بود) یکی از پسرا گفت فقط یه نفر دیگه می تونه بیاد داخل..منم مغزم تا چند لحظه هنگ بود😂مونده بودم برم داخل یا نه..اخرش دلو زدم به دریا و رفتم داخل😂با سه تا پسر تو اسانسور بودم و اوناها برام حکم زامبی رو داشتن🤣🤣🤣انقدر هول شده بودم که طبقه هفتم که رسیدیم و همه پیاده شدن..من همچنان تو آسانسور موندم و دوباره برگشتم طبقه همکف🤣🤣 خلاصه هر جوری که بود هفت خان رستم رو رد کردم و به کلاس رسیدم😂درسایی که استاد داد بیشتر مقدمه بود و همون چیزایی بود که موقع کنکور خونده بودم ولی نت برداری کردم...قرار شد گروه تلگرام هم تشکیل بشه و خب بعد مدتها باید تلگرام نصب کنمD: کلاسام که تموم شدن رفتم ایستگاه تاکسی...بعد راننده هی میگفت فلان جا کسی نیست؟فقط یه نفر دیگه میخوایم...همونطور که با تلفن داشتم حرف میزدم یه دستمو بردم بالا😂🤚با خنده گفت بیا دیگه خانم دو ساعت منتظر شما هستیم😅خندیدم و رفتم سمت ون..رو به مسافرای دیگه گفت نه خوشم اومد مسافر خوش اخلاقی گیرمون اومده😅خلاصه که رسیدم خونه...و روز اول دانشگاه برام بسی دوست داشتنی بود(:❤ و خیلی خوشحالم که همون رشته ای که می خواستم قبول شدم^^

سلام🍁

این چندماه اصلا دلم نمی خواست تو وب بنویسم...ولی خب گفتم وبو باز کنم و چندخط بنویسم شاید نظرم عوض شد و دوباره فعالیت کردم.. چقدر گرد و خاک گرفته اینجا(: تار عنکبوتا رو ببین(: فکر نکنم دیگه کسی از این حوالی بگذره..وبم مثل یه کلبه متروکه شده(: