کافه
چند وقت بود که دلم می خواست برم کافه(: حالا یا با کسی یا تنها...البته بیشتر دلم می خواست تنها کافه رفتن رو امتحان کنم(: ولی مدتها بود با اینکه هر روز از جلوی کافه رد میشدم جرات اینو نداشتم که تنها واردش بشم(: حتی یه دفعه رفتم جلوی ورودیش...ولی سریع مسیرمو کج کردم و رفتم😂 امروز ولی یه اعتماد به نفس خاصی داشتم 😂 بدون تردید از پله ها رفتم بالا و وارد کافه شدم...کسی تو کافه نبود..با یکم گشتن صاحبش رو پیدا کردم(: صاحب کافه یه پسره چشم آبی بود( شایدم لنزش آبی بود نمی دونم😂 چون عینک رنگی زده بودم نمی تونستم تشخیص بدم) و خیلی هم خوش برخورد بود..فضای کافه تاریک بود..رفتم اون قسمتی که کنار پنجره بود نشستم و شیک وانیلی سفارش دادم^^ خیلی حس خوبی داشتم..حس موفقیت..حس اعتماد به نفس.. بعد از دو ترم دانشگاه رفتن، بلاخره تونستم(: و دیدم چقدر راحت بود..الکی واسه خودم بزرگش کرده بودم...حالا که یه بار رفتم..بازم می تونم..فقط چون بار اولم بود انقدر مردد بودم^^
