ماجراهای دانشگاه
+امتحان داشتیم ..سوالا رو که جواب دادم...گوشه برگه یه نقاشی پوکرفیس کشیدم...برگه رو تحویل استاد دادم..سریع متوجه نقاشی شد...گفت خوب کشیدی قشنگ شده😂گفتم نه استاد خیلی کج و کوله کشیدم😂چند لحظه بعد با یه برگه اومد سمتم ..گفتم بیا یکی هم تو بکش...گویا دوتا از بچه ها از این مدل نقاشی ها کشیده بودن..به منم گفت اضافه کنم..منم دوتا کشیدم(: راستی جلوی یکی از سوالا اول نوشتم"هم خانمی هم دافی" بعد جواب سوال رو نوشتم😂خودش همیشه با این شعره درسو توضیح میداد منم نوشتم(=
+داشتم با یکی حرف میزدم که گوشیم زنگ خورد..نگاه کردم..ولی نخواستم جواب بدم..گفت: چرا جواب نمیدی؟ نکنه دوست پسرته نمی خوای جلوی من حرف بزنی؟😐😂گفتم نه فلانیه..و بعد برای اینکه شکش برطرف شه گوشی رو جواب دادم...ولی بازم گیر داده بود که تا الان با کسی تو دانشگاه آشنا نشدی؟ و سوالات این چنینی|=
قرار بود من تو حیاط دانشگاه منتظرش باشم تا کلاسش تموم شه بیاد و با هم بریم..بهم میگه: مثل یه دختر خوب تو حیاط بشین... از کسی شماره نگیر و به کسی شماره نده😐😂انگار من لحظه ای در حال رد و بدل کردن شمارم😂
+دانشگاه رو دوس دارم..ولی یه سری چالشا هم برام داره..و وقتایی که دانشگام خیلی احساس تنهایی میکنم...

