حس خوب🌱

طبق معمول مثل گیجا دنبال صندلیم میگشتم😂همکلاسیم گفت:خانم؟ صندلی شما اینجاست...یادتون باشه صندلی شما همیشه پشت منه، پس هر جا من هستم بیاین😂😂خندیدم و تشکر کردم...سوالات امتحان دقیقا همون نمونه سوالاتی بود که استاد داده بود..استاد اومد سرکلاس، سوالی نداشتم بپرسم..فقط نگاش کردم و گفتم: سلام..گفت: سلام چطوری خوبی؟ تشکر کردم و نیشم تا بناگوش باز شد^__^چقدر من صمیمیت استادا رو دوس دارم..اینکه از بالا به آدم نگاه نمیکنن..خوش اخلاقن..شوخی میکنن و حالتو می پرسن(:❤ خدا رو شکر که دانشجو شدم و تونستم با استادای جدیدی آشنا بشم^^❤

آدمای دوست داشتنی

یه سری آدما هستن که

دیدنشون باعث میشه حس خوبی بگیری

و فکر کردن بهشون، لبخند رو لبات میاره(:♡

خدا رو شکر میکنم به خاطر آفریدن آدمای دوست داشتنی زندگیم^_*

#خدایا_شکرت

تبریک تولد

امروز رفتم سر جلسه امتحان...دنبال صندلیم میگشتم، که یکی از همکلاسی های پسرم گفت: خانم؟ صندلی شما اینجاست...درسته همیشه ما دوتا صندلی هامون نزدیک همه...رفتم نشستم و ازش تشکر کردم...گفت: راستی تولدتون مبارک...شاید باورتون نشه ولی حس میکردم که تولدم یادش می مونه و تبریک میگه((((= گفتم: مرسی ممنونم😍❤ تولد شما هم ۲۵ دی بود؟ گفت: نه ۲۶ دی😁( تف به این حافظه😂) گفتم: با تاخیر مبارک^__^ پسر مثبت و خوبیه...البته من در طول ترم اصلا بهش محل نمیذاشتم😂این اواخر گهگاهی با هم خیلی کوتاه حرف میزنیم...

خیلی جالبه قبلا هم تو یه دانشگاه بودیم...ولی اصلا با هم برخورد نداشتیم، احتمالا کلاسامون فرق داشت..

درسِ آخر♡

دلم خواست امروزو ثبت کنم(: ترم اول خیلی زود تموم شد(: البته امتحانا هس ولی کلاسا تموم شد...استادا جلسه آخر خیلی دوس داشتنی تر بودن(=❤باهاشون عکس گرفتیم(: یکی از استادا امروز اصلا نمی خواست درس بده ولی گفت بیایم...صرفا برای خداحافظی و عکس گرفتن(= کلاس که تموم شد رفتیم سر کلاس استاد بعدی...هنوز تایم کلاس ما نبود..ولی گفتیم بیکار نباشیم...بچه ها در زدن و گفتن می خوایم این تایم بیایم سر کلاستون...استاد هم با آغوش باز پذیرفت..ولی چون کلاس کوچیک بود و جا نمیشدیم..همگی رفتیم به یه کلاس دیگه...جو کلاس خیلی خوب بود(: بچه های کلاس ما و کلاس تایم قبل خیلی صمیمی با هم برخورد میکردن و بحث میکردن^^ استاد رو به بچه های اون کلاس، منو نشون داد و گفت ما اینجا یه فرشته داریم😂بعد یکی از پسرا هم دوستش رو نشون داد و گفت ما هم ابلیس داریم😂آخرای کلاس استاد لامپا رو خاموش کرد و پرده ها رو کشید..و یه موزیک بی کلام پخش کرد...ازمون خواست نفس عمیق بکشیم و به ده دقیقه های مهم زندگیمون فکر کنیم..‌گفت: اینم ده دقیقه آخر کلاس ماست..معلوم نیست بعدش چه اتفاقی بیفته..دوباره همو ببینیم یا نه..‌ازمون خواست احساساتمون رو ابراز کنیم..تو خودمون نگه نداریم...حتی به یکی از بچه ها که نمی تونست احساسشو به مادرش ابراز کنه، گفت زنگ بزنه و بهش بگه دوسش داره(: جلسه خیلی احساسی بود(: اکثر بچه ها اشکشون در اومده بود..حالا دلیل تاریک کردن کلاس رو فهمیدم(: استاد می خواست بچه ها راحت تر گریه کنن(: عذرخواهی کرد که اشک همه رو در اورده و بعدش سعی کرد با شوخی های مخصوص به خودش کمی جو کلاس رو عوض کنه(: گفت: اگر در طی ترم بدی از من دیدید حتما حقتون بوده😂اگه هم خوبی دیدین حتما از دستم در رفته😂می دونم طاقت دوری از منو ندارید ولی دیگه پاشید برید😂😂

راستی سر اون یکی کلاس موقع عکس گرفتن پسرا یه شوخی کردن😂همه زدن زیر خنده😂استاد هم با خنده لبشو به دندون گرفته بود😂اخه یکم ناجور بود😂

یه چیز دیگه، امروز طلسمو شکستم😂خودم با یکی از پسرای کلاس حرف زدم😂در حد چند ثانیه...ازش یه سوالی پرسیدم...بعد اونم پرسید سر کلاس فلان استاد رفتی؟ گفتم اره..گفت: چیز خاصی نگفت؟ گفتم: چرا چیزای خاصی گفت..خندید😂در ادامه حرفم گفتم:بخش های مهم امتحانو مشخص کرد..‌.و غیره

امروز روز عجیب و خاصی برام بود..‌.خیلی احساسی شدم🥺😂❤شاید به خاطر ویژگی های شخصیتیم نتونستم با خیلی از همکلاسی هام، همکلام بشم ولی حس میکردم تک تک آدمایی که تو کلاس هستن رو دوس دارم...از دانشجوها گرفته تا استادا...💚