تحول

یکی از همکلاسیام خیلی اجتماعیه، یه بار که داشت صحبت میکرد، گفت:( اگه الان من انقدر اجتماعی شدم، به خاطر اینه که خانوادم بهم پر و بال دادن، همیشه چه تو خونه چه مهمونی ها ازم خواستن حرف بزنم و نظرمو بگم)می دونید درسته‌ که هر کسی شخصیت منحصر به فرد خودشو داره ولی خانواده هم خیلی تاثیرگذاره، مثلا خانواده من نه تنها تشویقم نکردن به صحبت کردن بلکه یه وقتایی سرکوب هم کردن...من از همون بچگی یاد گرفتم اروم و ساکت باشم، چون مامانم همچین بچه ای رو می پسندید، نه یه بچه شلوغ. جالبه، همون ادمایی که منو تو مهمونیا می دیدن و میگفتن آفرین چه بچه خوب و ساکتی، الان از حرف نزدن من تعجب میکنن(: خب ساکت بودن امروز من به خاطر تشویقای غلط شماست(:هر چند تغییر کردن واقعا سخته، اما من دارم تمام تلاشمو میکنم(:

موفقیت کوچیک

دو روزه تو مترو حس پست گذاشتنم میاد😂یه مدت خیلی ارتباط اجتماعیم داغون شده بود(: الان دارم روش کار میکنم...حس میکنم کتابی هم که اخیرا خوندم روم تاثیر گذاشته😂 این که تو این چند روز تونستم با چندتا از همکلاسیام ارتباط بگیرم و همکلام بشم، باعث شده حس خوبی بگیرم(: واقعا گاهی یه حرف یا حتی یه سلام خیلی تاثیرگذاره(: مثلا من با یکی ترم پیش همکلاسی بودم، یه بارم باهاش حرف نزدم حتی سلام، ولی چند روز پیش که دیدمش..و داشت با یکی از بچه ها حرف میزد..منم ازش یه سوالی پرسیدم و سر صحبت باز شد...بعد دیروز که دیدمش خودش سلام کرد و امروز هم مسیر دانشگاه تا مترو رو با هم اومدیم و کلی حرف زدیم(: هنوز با کسی تو این دانشگاه دوست صمیمی نشدم، ولی خوبه که دارم با همکلاسیام ارتباط می گیرم(:

دیداری دوباره

تایم خالی داشتم، رفتم یکم استراحت کردم و یه چیزایی خوردم، داشتم میرفتم سرکلاس، که تو راهرو استاد رو دیدم^_^ خوشحال شدم از دیدنش^^❤️ این ترم باهاش کلاس ندارم...رفتم جلو و گفتم سلام استاد: گفت سلام فرشته😂خوبی؟ خندیدم و گفتم: ممنون، شما خوبید؟ تشکر کرد و گفت: همچی اوکیه؟ گفتم بله((: گفت: بیمارستان میای دیگه؟ گفتم: اره میام، گفت: اره حتما بیا(: بعدم گفت خوشحال شدم وخداحافظی کرد^_^ هر دفعه که می بینمش ازش انرژی مثبت می گیرم(:❤️قراره بلاخره از طرف دانشگاه بریم بیمارستان برای بازدید و مصاحبه با بیمارا...و این استاد قراره همرامون بیاد^_*

دیگه دنبال خوشحال بودنم هستم

آخرین قسمت سریال مورد علاقه ام رو دیدم(: با اینکه خیلی طولانی بود ولی همچنان دوس داشتم تموم نشه(:❤️خیلی به شخصیت اصلی احساس نزدیکی میکردم، حس میکردم از خیلی جهات شبیه هم هستیم(: اون کلی گوی شیشه ای داشت و مثل آدمک داخل گوی همیشه حس میکرد که از پشت شیشه داره به زندگی نگاه میکنه، تو زندگی خیلی اتفاقات تلخی براش افتاد، و حتی یه تایمی هم کاملا افسرده شده بود، اما در نهایت از پس همشون بر اومد و شکوفا شد🌱 تبدیل شد به یه دختر مستقل و هدفش حال خوب و خوشحالی خودش بود(:

آرایشو پاک کنی هم دافی!؟😂

رفتیم خونه داداشم ...علاوه بر ما یه سری مهمون دیگه هم داشتن...مامان گفت خب دیگه ما بریم تو اتاق بخوابیم...گفتم: من اول باید برم سرویس صورتمو بشورم(که آرایشم رو پاک کنم) داداشم گفت: به نظر من که صورتتو نشور، همینجوری بخواب، چون بقیه فردا تو رو ببینن پشماشون میریزه😂😂 پسره چی شده،حتما باید تیکه اش رو بندازه😐😂😂

هدیه های قشنگم(:

امسال عید، عیدی های متفاوتی گرفتم(: مثل کلاه حموم(: لوازم آرایشی، باغ شیشه ای و غیره. تعطیلات هم به خوبی سپری شد به جز یه اتفاق بد که ترجیح میدم راجع بهش حرف نزنم... چند روز دیگه باز باید برم دانشگاه...دانشگاه رو دوس دارم ولی چالشایی هم برام داره..مثل ارتباط گرفتن با بقیه و سر و کله زدن با استادای سخت گیر‌...اوم یه چیز دیگه اینکه به تازگی فهمیدم اعتماد به نفسم خیلی کم شده، دارم کتاب جرات داشته باش رو می خونم...کتاب خوبیه(:💛باعث شده حس بهتری نسبت به خودم داشته باشم^_^💚

وبلاگ

زندگی جریان داره و اتفاقات خوب و بد برام میفته...گاهی از ته دل می خندم و گاهی عمیقا غمگین میشم...ولی دیگه مثل قبل همچی رو ثبت نمیکنم...هنوز نتونستم خودمو با وبلاگ وفق بدم...شاید چون تو فضاهای مجازی دیگه سرم گرمه.‌..ولی دوس دارم گهگداری بنویسم..‌‌.