Verse✨
لطفی کن و در خلوت محزون من ای دوست
آرام و قرارِ دل دیوانه من باش ..!
- مهدی اخوان ثالث
لطفی کن و در خلوت محزون من ای دوست
آرام و قرارِ دل دیوانه من باش ..!
- مهدی اخوان ثالث
رفته بودیم یه مغازه ای...بعد یکی گفت سلام..برگشتم دیدم مرغ میناس^_^مامان به فروشنده گفت این حرف زد؟ فروشنده گفت:اره دیگه..معمولا حرف نمیزنه..ولی از خانوما خوشش میاد و با اونا حرف میزنه😁بعد منم که دیدم این بچه چقدر مودبه..خرید کردن رو فراموش کردم😅رفتم جلو تا باهاش سلام و احوال پرسی کنم😁همینطور که داشتم حرف میزدم..انگشتمو بردم جلو و یهو همچین با اون منقار بلندش حمله کرد که پرام ریخت
فروشنده گفت: نترس فقط می خواست بوست کنه😁دوس داره خانوما رو بوس کنه😂(یعنی من فرق بوس و نوک زدن رو نمی فهمم؟
اصلا اوکی..می خواست بوس کنه..باید اینطوری حمله کنه؟😐😅می خوام صد و سال سیاه بوسم نکنه😂) بهش گفتم: جوجوی بدددد برو رد کارت
منو باش.. گفتم سلام میکنه حتما جوجوی خوبیه
تصوراتمو خراب کرد
بعدش رفتم یه مغازه ی دیگه..همزمان دوتا پسر هم وارد شدن..یکی از پسرا داشت برای دوست دخترش خوراکی می خرید..رفیقش هم هی بهش می گفت اینم بخر..اونم بخر..پسره گفت: بسه دیگه بابا، می خوای ورشکستم کنی؟😅 واقعا خیلی خریده بود..انواع مختلف پاستیل و لواشک و نوتلا و شکلات...داشتم فکر می کردم این خیلی خوبه😅که طرف به جای اینکه هر دفعه برات کادو بخره..به جاش گل و خوراکی بخره🤩خب این قشنگ تره😌و البته خوشمزه تر🤣
اگه دلت تنگ شد برام..چشماتو ببند و فرض کن منه(:
+هی می خوام حالم اوکی شه..بعد بیام وب..ولی انگار من با اوکی شدن بیگانم😂(چی گفتم🤣)به خاطره همین یه چند وقتی هستم..باز میرم(;
+یه چند روزه که همزمان وقتی دارم گریه می کنم، خندم می گیره...یعنی قشنگ سیمای مغزم اتصالی کرده😂امروز مشغول نوشتن بودم که یهو حواسم پرت دستم شد که داشت می لرزید و خب ایناها همش به خاطره تحریک عصبیه(:
+تو این چند وقت، چندبار نزدیک بود وارد رابطه بشم
یکیش که وقتی شناختمش دیدم این اصلا لِولش به من نمی خوره...دومین نفر همکلاسی بود..که از اونم خوشم نیومد..نمی تونستم باهاش ارتباط بگیرم..خیلی آن فیلینگ بود...سفید برفی هم جالب بود^^ ولی خب خیلی گوگولی بود🥰جای بچم بود😂نفر بعدی هم یکی از بچه های وب بود...که من فکر کردم دختره و شمارمو بهش دادم
بعد دیدم پسر از آب در اومده😂خب یه چند روزی راجع به درس و دانشگاه صحبت کردیم...بعد دیدم اون خیلی نامحسوس ابراز علاقه میکنه..و خب اولش من هی خودمو میزدم به اون راه و ری اکشنی نشون نمی دادم..ولی بعد دیدم دخترررر من واقعا جذب شخصیتش شدم..این واقعا ایده آله...چهرش هم خوب بود..ولی خب من بیشتر جذب شخصیت و حرف زدنش شده بودم...درست همونجا که داشتم باهاش وارد رابطه میشدم..اون گند زد به تمام تصوراتم(: و خب یه عقاب همیشه تنهاس..قهرمانا همیشه تنهان و از این حرفا دیگه😂
رفته بودیم خونه داداشم😊بعد شب خواستیم برگردیم..ولی داداش و زن داداش اصرار کردن که همونجا بخوابیم...حتی در هم قفل کردن که ما نتونیم بریم😅بعد عروس خانواده که می خواست ما رو متقاعد به موندن کنه..گفت همینجا بخوابید..دفعه ی بعد نوبت ماست بیایم خونتون..بعد ما هم شب پیشتون می مونیم...داداشم گفت: چی؟ مگه نوبتیه؟😂😂ببینم تو داری حساب می کنی چندبار اوناها اومدن خونمون چندبار ما رفتیم؟ من اینجوری بزرگت کردم و تحویل جامعه دادم؟🤣🤣زن داداش گفت: اره دیگه مثل خاله بازیه نوبتی باید بریم😂داداشم گفت: تو دیگه اصلا حرف نزن خراب کردی😂برو تو اتاقت و به کارای زشتت فکر کن😂واسه من چک لیست گرفته دستش، تیک میزنه که چندبار اوناها اومدن چندبار ما رفتیم😂عروس بنده خدا هم خجالت کشید و دیگه چیزی نگفت😂این داداش منم خیلی نمکه😅و خیلی شیطون..البته فکر کردم حالا که ازدواج کرده درست شده.ولی گویا عروسم پایه اس..تو سر و کله هم میزنن😂دنبال بازی میکنن😂هر دفعه با آب همو خیس میکنن😅کودک درون اکتیوی دارن😁
تو چه دانی که پس هر نِگَه ساده ی من چه جنونی چه نیازی چه غمی است؟
به زودی و با شروع سال تحصیلی جدید ، دانشجوهای پزشکی با گرفتن همچین عکسهایی هممونو زخمی میکنن :)

ولی من اونو خیلی دوس دارم🥰❤می دونم اگه حرفی هم به شوخی بهم میزنه..به خاطره اینه که اونم ناراحته از اینکه نتونستم قبول بشم🐣
داشتیم چت می کردیم...یهو دیدم چتامونو استوری کرده😍😍😂