تولدت مبارک من قشنگم(:🎂

از ۱۸ سالگی به بعد انگار زمان افتاد رو دور تند و باورم نمیشه امروز ۲۶ ساله شدم(: انگار درونم یه کودک ۶ ساله و یه دختر ۱۸ ساله اس و بیرونم یه دختر ۲۶ ساله(:

بی نظیر بی حواس من بهت افتخار میکنم، بابت تمام تلاش هایی که تو زندگی کردی، بابت اینکه هر بار خوردی زمین، قوی تر بلند شدی و ازت ممنونم که تو این سالها کنارم بود♥️ دختر روزای سخت من ، آرزو میکنم همیشه تو اوج باشی و بدرخشی✨

پسرک جلوی دانشگاه

جلوی درب دانشگاه با گوشی مشغول بودم تا اسنپ بگیرم، یه لحظه که سرمو بلند کردم، روبرم یه پسری دیدم که بهم زل زده، من این مدل نگاه کردن رو می شناسم(: معمولا کسایی که ازم خوششون میاد اینطوری نگاه میکنن(: سریع جهت نگامو عوض کردم، تمایلی به ارتباط چشمی بیشتر نداشتم، بلاخره یه اسنپ پیدا شد، زده بود تا ۴ دقیقه دیگه میرسه، یکم همونجا قدم زدم و بعد رفتم سر خیابون، یه لحظه که برگشتم، دیدم پسره پشت سرم وایستاده و همچنان داره نگاه میکنه ولی اصلا به روی خودم نیوردم، دیگه مطمئن شده بودم که قصد شماره دادن داره...باز به گوشی نگاه کردم تا یک دقیقه دیگه اسنپ میرسید. با صدای ببخشید خانم، به پشت سرم نگاه کردم...سلام کرد و گفت می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ گفتم بفرمایید...گفت می تونم بپرسم شما چند سالتونه؟ ( یعنی این شیوه مخ زدنش رو باید تو گینس ثبت کنن، این دیگه چه سوالی بود پرسید😂) گفتم: چرا می خواین بدونید؟ گفت: اگه امکانش هست با هم آشنا بشیم. گفتم: اهل اشنایی نیستم، گفت: قصدم امر خیره. برای اینکه دست به سرش کنم گفتم خب شمارتونو بدین اگه نظرم مثبت بود پیام میدم...اسنپ رسیده بود و داشت تماس میگرفت، جوابشو دادم و گفتم الان میام...گیر داده بود که تک بزن شمارت برام بیفته، ولی نزدم چون تصمیم نگرفته بودم که باهاش اشنا شم یا نه ...بعدش هم سوار شدم و رفتم. و تو مسیر به این فکر میکردم که پیشنهادشو قبول کنم یا نه ...

👀

هفته بعد امتحانام شروع میشه، دارم خودمو اماده میکنم، ولی خب به خاطر خشکی چشمام خیلی اذیت میشم، استفاده از گوشی و مطالعه کردن باعث میشه چشمام بسوزه... یادمه ترم پیش موقع امتحانا مهمون داشتیم و من به سختی تمرکز میکردم، این ترمم که خشکی چشمام...

حس آرامش

یکی از همکلاسیام زنگ زده بود که جزوه براش بفرستم( دختره) برخلاف من که خیلی هیجاناتم رو بروز نمیدم و به قول استادم هیجانات محدودی دارم، اون خیلی راحت ابراز احساس میکنه. همینطور که داشتیم حرف میزدیم یهو گفت من خیلی دوست دارم، هر وقت که می بینمت حس آرامش میکنم. اون لحظه داشتم فکر میکردم واقعا نظرش نسبت به من اینه یا صرفا به خاطر جزوه داره قربون صدقه ام میره🤣 بعد سعی کردم این تفکرات بدگمانه رو بزارم کنار😂 می دونم یه سری ویژگی های منفی دارم ولی در تلاشم اول بپذیرم و بعد کمرنگشون کنم، یکی از اون ویژگی ها اینه که سخت می تونم اعتماد کنم طوری که گاهی فکر میکنم پتانسیل اینکه پارانوئید بشم دارم😂

لاو مای سلف

با کلی ذوق و شوق سفره شب یلدا رو چیدم و با پفیلا ادم برفی درست کردم^_^♥️ یکی از فامیلا میگفت شما که امشب مهمون ندارید، پس چرا داری انقدر تدارک می بینی؟ خب مگه قراره همیشه چیزای قشنگ رو برای بقیه درست کنیم؟ چه اشکالی داره خودمونو تحویل بگیریم، ظرفای قشنگ رو خودمون استفاده کنیم، لباس قشنگا رو برای خودمون بپوشیم و به خودمون برسیم(:♥️