...

چطور باید بهش بگم از اون مسیر بدم میاد؟ که وقتی هر دفعه از اونجا رد میشیم حالم بد میشه؟ چون یاد اون میفتم، یاد وقتی که تو اون مسیر بهش پیام میدادم، وقتی منتطر پیامش بودم‌...

اون مسیر و مسیر دانشگاه، به این دوتا آلرژی پیدا کردم

امیدوارم باز گند نخوره به حالم

ابراز علاقه فیک

یه دفعه که داشتیم کات میکردیم، بهش گفتم تو هیچ وقت دوسم نداشتی. رفتارات گویای همچی بود. گفت امیدوارم کسی رو پیدا کنی که اندازه من دوستت داشته باشه، تو هم دوست داشتنش رو باور کنی. گفتم: داری نفرینم میکنی؟😂 دوست داشتن تو هیچ وقت برام کافی نبود. و تو دلم گفتم خدا نکنه کیس بعدیم شبیه تو باشه😂 بعدش باز آشتی کردیم. خیلی بیشتر بهم ابراز علاقه میکرد. دیگه فهمیده بود که من یه دختر احساسی هستم که بیشتر از هر چیزی این برام مهمه که طرفمو دوست داشته باشم و اونم متقابلا دوستم داشته باشه. تو دیت دوم مدام داشت میگفت دوستت دارم. ولی من حس میکردم داره نمایش اجرا میکنه/: انگار واقعی نبود ابراز علاقش...

بیبی فیس

همش از چهره و صدام تعریف میکرد. میگفت چهرت خیلی بچگونه اس، اصلا بهت نمیخوره بیست و اندی سنت باشه. جالب اینجاست که اونم مثل من بیبی فیس بود(: با اینکه ۳۰ سالش بود اما شبیه یه پسر ۲۰ ساله بود(: روزی که میخواست بهم شماره بده، فکر کردم یکی از بچه های کارشناسی هستش. بعد فهمیدم که دانشجو دکتراس و از منم چندسال بزرگتره...

وقتی کات کردیم، فکر کردم نمی تونه ازم بگذره و مثل دفعه های قبلی باز پیام میده...چون معمولا بعد کات باز برمیگشت..‌.ولی انگار اندفعه با همیشه فرق داشت...

یه جورایی ادم حس ناکافی بودن بهش دست میده...شایدم من توقعم زیادی بالاست که انتظار داشتم هر چندبارم که کات کردیم باز باید برگرده(:

یه قرار رمانتیک

تو چت نمی تونستم باهاش ارتباط بگیرم، خیلی تفلون و عصا قورت داده به نظر میرسید، سر همین میخواستم همون دو سه روز اول کات کنم، ولی بهم گفت، اهل مجازی نیس، ادم حضوریه. منم با خودم گفتم یه چند روز دیگه صبر میکنم تا ببینم سر قرار چطوریه، اگه اونجا هم به دلم ننشست، همونجا باهاش کات میکنم. بعد از امتحان، جلوی دانشگاه اومد دنبالم، از ماشین پیاده نشد که درو برام باز کنه/: از این رفتارش خوشم نیومد، انتظار داشتم رمانتیک تر باشه. ولی همین که سوار ماشین شدم و شروع کرد به صحبت، مخم زده شد😂به همین سرعت D: با خنده برگشت سمتم و گفت برات اهنگ مجید رضوی گذاشتم که دوس داشتی(: منم با لبخند ازش تشکر کردم. گفتم کجا میریم؟ گفت نمی دونم فعلا فقط داریم میریم. بهش اعتماد نداشتم، خودم یه کافه پیشنهاد دادم که بریم اونجا. بهش گفتم که دیشب داشتم درس می خوندم و کلا دو ساعت خوابیدم، به خاطر همین الان یکم خوابم میاد، گفت پس الان نباید بریم کافه، بریم یه جا که شما بخوابیD; یه شیطنت ریزی تو حرف زدنش بود. وقتی یکم بیشتر باهاش حرف زدم، فهمیدم دنبال چی هستش. ولی دیت اول یخم باز نشده بود که راجع به اون مسائل باهاش حرف بزنم و بگم ازم انتظاری نداشته باشه، پس صرفا خودمو میزدم به اون راه. یه سری رفتاراش برام خیلی قشنگ بود، مثل اینکه در کافه رو برام باز کرد، یا اینکه وقتی از خیابون رد میشدیم، دستشو با فاصله پشتم گذاشته بود، یه جوری که انگار داشت بهم میگفت من هستم، من مراقبتم. دقیقا بعد دیت اول بود که مجذوبش شدم و همین باعث شد چشممو رو ویژگی های بدش ببندم...

دروغ

یه روز که حالم خیلی بد بود، زنگ زدم به یه روانشناس. ماجرای اون پسر رو براش تعریف کردم.گفت انتظار نداشته باش من الان چیزی بگم که حالت خوب بشه، تو باید این دوره رو طی کنی، هر هیجانی که تو وجودت هس رو تجربه کن. اگه الان بخوای حالتو خوب کنی بعد از یه جای دیگه میزنه بیرون. گفتم به نظرتون مرور خاطرات کار اشتباهیه؟ گفت الان تو شرایطی نیستی که بگیم کارت اشتباهه یا درست، هر چی که هست تجربه کن، تا بعد ببینی به چه نتیجه ای میرسی. از اون روز به بعد جلوی خودمو نمی گیرم، خاطراتو مرور میکنم. دیت اول بهم گفته بود تفریحی سیگار و قلیون میکشه، بهش گفتم لطفا جلوی من نکش، خوشم نمیاد. دیت دوم که سوار ماشینش شدم دو تا پاکت مختلف سیگار، با چهار پنج تا فندک تو ماشینش دیدم. فهمیدم دروغ گفته که تفریحی میکشه، وقتی شکم به یقین تبدیل شد که جلوی من هم خواست سیگار بکشه، با اینکه می دونست بدم میاد...میگفت ژست سیگار کشیدنم رو‌ نگاه کن شاید خوشت بیاد/: ولی اصلا نگاش نکردم. بعدم پیشنهاد سفره خونه و قلیون بهم داد. با اینکه از همون اول بهش گفته بودم صداقت برام خیلی مهمه، ولی سر چیزای کوچیک هم بهم دروغ میگفت، مثل همین سیگار و قلیون که میگفت به ندرت میکشه، ولی نمی تونست خودشو کنترل کنه...

گل

داشتم فکر میکردم، ملت چطور بعد کات، هدیه های طرفو‌ نگه میدارن. من اصلا خوشم نمیاد از کسی که باهاش کات کردم، یادگاری داشته باشم. اونم همش میخواست برام کادو بخره، ولی بهش میگفتم چیزی نگیره. با این حال دیت اول بهم یه پاکت هدیه داد. توش گل و شکلات و لواشک گذاشته بود(: اون لحظه خیلی خوشحال شده بودم، مخصوصا از شکلاتا و لواشکا(: ولی خب الان گلش شده آینه دقم/: خیلی دلم میخواد سر به نیستش کنم/:

موزیک

برو بزار منو به حال خودم

خودم، می مونم کنار خودم

از این به بعد دیگه به جای تو من

گل میخرم برای خودم...

نمی دونم

من و دوستم تقریبا همزمان کات کردیم. وضعیت جالبی داریم(: گاهی به هم دلداری میدیم، گاهی چرت و پرت میگیم و میخندیم. میگه تو برو یه کیس جدید پیدا کن، رفیقش هم برای من جور کن(: یا بیا بیشتر بریم بیرون تا با کیسای جدید آشنا شیم(: منم بهش وعده وعید میدم که به زودی دوتا کیس خوب برای جفتمون پیدا میکنم((: ولی خب اینا صرفا شوخیه، وقتی جدی دارم باهاش حرف میزنم، میگم که این روش اشتباهیه برای فراموش کردن نفر قبلی. قبل از هر چیزی باید این دوره رو طی کنیم...

دیت با دوست صمیمی

امروز با یکی از دوستای صمیمیم قرار گذاشتم. جفتمون حال روحی خوبی نداریم، فکر کردم الان واقعا به این قرار نیاز داریم. خوش گذشت، کلی حرف زدیم. حس میکنم یکم سبک شدم. این روزا حرف زدن با بقیه، باعث میشه حس بهتری داشته باشم.

تو ایستگاه مترو یکیو دیدم شبیه اون بود. تیپ و استایل و چهرش...سعی کردم نگامو ازش بردارم. حتی از کسایی که ظاهرشون شبیه اونه باید فاصله بگیرم.

🌱

برای هیچ‌کس آن‌قدرها مهم نیست که تو تا چه اندازه غمگینی و داری لابلای نقاب آرامش و سکوتت چقدر رنج می‌کشی.
انسان‌ها فقط چهره‌ی خندان و روی گشاده‌ی تو را می‌خواهند. برای هیچ‌کس تحمل یک چهره‌ی گرفته و یک حال نگران، منفعتی ندارد. انسان‌ها معمولا در روزهای آسانی کنار تو می‌مانند، روزهای سخت، آدم‌های سخت و دوستان سخت و رفیق‌های سخت می‌خواهد...
ولی تو آدم‌ها را دوست داشته باش، حتی اگر برای هیچ‌کدامشان اهمیتی نداشته باشد که تو درست همین لحظه که آرام و خون‌سرد مقابلشان ایستاده‌ای، در اعماق کدامین پرتگاه اندوه، داری دست و پا می‌زنی...
|نرگس صرافیان|