داشتم از پنجره بیرونو نگاه میکردم، دیدم یکی از همسایه ها یخچال سفارش داده و براش از شهر لوازم خانگی اوردن...خوب که نگاه کردم، پسره رو شناختم. چند ماه پیش مامانش می خواست منو برای پسرش خواستگاری کنه که مامانم آب پاکی رو ریخت رو دستش. داشتم چهرشونو آنالیز میکردم، پسره چهره مظلومی داشت، به نظر می اومد پسر خوبیه اما مادره به نظر می اومد از اون مادرشوهرای فولاد زره میشه(: یهو پسره برگشت و بالا رو نگاه کرد و من به سرعت نور پرده رو انداختم و اومدم کنار(: امیدوارم منو که مشغول فضولی بودم ندیده باشه😂