احساس خستگی میکردم ولی دلم خواست برم بیرون و یکم خرید کنم...رفتم تا سرکوچه یکم تنقلات خریدم، با چند بسته پودر ژله برای شب یلدا، به همراه کیسه آبگرم. وقتی داخل مغازه بودم، یه دختری اومده بود شمع بگیره. بعد به فروشنده گفت فکر کنم همه شمعات رو من میخرم. فروشنده گفت، نه خیلیای دیگه میان شمع میخرن و مثل شما مدیتیشن میکنن و میرن فضا((: خلاصه اومدم خونه و کیسه آبگرم رو امتحان کردم، فکر کنم حرارت آب خیلی بالا بود چون سوراخ شد(:

لباس با تم یلدایی پوشیدم(: شلوار قرمز، تیشرت سبز با پیرهن قرمز. بعد گرمم شد، پیراهن رو دور کمرم بستم. زن داداشم اومد خونه و با دیدن تیپم خندید، منم با لبخند جوابشو دادم. بعد چند روز قیافه گرفتن، این اولین بار بود روی خوش نشون دادم بهش...می دونم شاید باز بحثی بینمون پیش بیاد و از هم دلخور بشیم، ولی ترجیح میدم وجودم پر از عشق و محبت و بخشش باشه تا کینه و خشم و نفرت...