پرنسسعلی

هر چی بیشتر میگذره، بیشتر متوجه میشم همون آدمه و هیچ تغییری نکرده، نمی دونم چرا روز اول انقدر اصرار داشت بگه تغییر کرده....دیروز یه بحثی پیش اومد که من باهاش مخالفت کردم، آخرش ابراز دلخوری کرد، منم دیگه نمیخواستم بحث رو ادامه بدم، جواب ندادم، چندساعت بعد یه سوالی که ذهنمو درگیر کرد پرسیدم، تا همین الانش سین نزده، دقیقا مثل قبل که وقتی برخلاف میلش حرف میزدم و رفتار میکردم، میرفت تو قیافه، قهر میکرد یا میگفت کات کنیم...موقع حرف زدن خوب شعار میده، میگه باید مشکلاتمون رو با صبر و حوصله حل کنیم ولی تو عمل همچین آدمیه...

بلاگری

به پیجم درخواست داد، منم قبول کردم، بعد اومده میگه چرا از جزئیات زندگیت میزاری؟ چرا از نیم تنه پایینت گذاشتی؟ هدفت چیه؟ گفتم بلاگرم و هدفم انتقال حال خوبه و از طرفی ثبت خاطرات و روزمرگی هامو دوس دارم، دیگه جرئت نکردم بگم که تازه یه وبلاگ هم دارم که همچی رو با جزئیات توش می نویسم😂اینو بدونه دودمانم رو به باد میده🤣 گفت الان به این نتیجه رسیدم که دوست ندارم خانمم بلاگر باشه ولی چون فعلا دوستیم مشکلی ندارم. منم گفتم درسته فعلا دوستیم و به اون مرحله نرسیدیم ولی سعی میکنم دیگه عکس نصف و نیمه از خودم نزارم...

هعی

+ اون برگشته؛

به نظرت میتونه مرهم زخم هام بشه؟

- آه ویلیام. قاتل همیشه به محل جرم بر میگرده. تا اگه مقتول زنده مونده بود اینبار کارو تموم کنه...

بیخیال و بی اهمیت به همه چیز

باورم نمیشه، یه پیام بلند بالا براش نوشتم. بعد فقط نوشته، چرا فداتشم، چیشده؟ چیشده؟؟؟؟ همین؟؟؟؟ بهش گفتم حال بدی رو تجربه میکنم، گفتم بی تفاوتیش اذیتم میکنه، گفتم حس میکنم اهمیتی بهم نمیده...گفتم اینکه هیچی از من یادش نیست حتی اسمم فراموش کرده ازار دهنده اس، بعد باز میگه چیشده؟؟؟؟ دیگه چی قرار بود بشه، اخرشم از دست این پسر دیوونه میشم

شاید جدایی

داشتم فکر میکردم چرا همیشه وسط مهم ترین سکانس های زندگیم پیداش میشه، اولین بار که اشنا شدیم وسط امتحانای دانشگاه بودم و به سختی می تونستم برای امتحانا تمرکز کنم، حالا هم چند روز مونده به دفاعم پیداش شده و نمیزاره تمرکز کنم. با حرفا و رفتاراش حالمو بد میکنه...وقتی گفت منو از خدا خواسته و به خدا توسل کرده، تحت تاثیر قرار گرفتم... ولی الان دارم به این فکر میکنم که ازش جدا شدم، من و اون هیچ وقت ما نمیشیم...من کنار اون حالم خوب نیست..انگار تمام انرژیم رو می گیره...

💵💸

داشتم با داداشم حرف میزدم، گفتم کف دستم میخاره، از قدیم گفتن وقتی کف دستت میخاره یعنی پول میخواد برات بیاد، حالا پولی که بهت قرض دادم بهم بده تا این اعتقاد قدیمیا پاپرجا بمونه(: گفت: پولتو پس نمیدم تا از این جهالتت در بیای😐😂

عذرخواهی

مثل اسپند رو آتیش بودم، نتونستم جلوی خودمو بگیرم، گفتم بهش عصبیم میکنه و تمرکزم رو بهم میزنه، سریع عذرخواهی کرد و گفت منظوری نداشته.. مشخصه که چون تازه به دستم اورده، ترس از دست دادنم رو داره، وگرنه آدمی نبود که عذرخواهی کنه و از موضع خودش کوتاه بیاد(: دلم براش سوخت، منم ازش عذرخواهی کردم و گفتم این چند روز مودم اومده پایین و ممکنه یهو سیمای مغزم اتصالی کنه...

هعییی

موفق شد باز بره رو نروم، هنوزم همون آدمه، تغییری نکرده... دارم خودمو کنترل میکنم که روز تولدش دعوا راه نندازم...

تولد

این چند روز باهاش سرد برخورد کردم، طوری که صداش در اومد و گفت چرا انقدر سرد و سنگینی؟ فراموش کردن گذشته اونقدرا هم راحت نیست، درسته قبول کردم بک بزنم ولی گذشته رو یادم نرفته. امروز چون تولدشه سعی کردم باهاش بهتر رفتار کنم، نمیخوام تو روز تولدش دلخوری پیش بیاد...یادمه وقتی اشنا شدیم، چند روز بعد تولد من بود، حتی یه تبریک خشک و خالی هم بهم نگفت(: فرداش هم که قرار داشتیم، نیومد سر قرار. ولی من نخواستم مثل خودش رفتار کنم، هم گرم و صمیمی تبریک گفتم، هم با عکساش، براش کلیپ درست کردم...اگه حضوری می دیدمش براش هدیه هم میگرفتم ولی فعلا امکان دیت رفتن ندارم....

اکسپت

اون روز بعد اینکه تو پیام جوابشو دادم، زنگ زد و تلفنی هم حرف زدیم.. اولش اصلا نمی خواستم قبول کنم، ولی بعد نرم شدم. گفتم باید خیلی احمق باشم که به اون رابطه برگردم نه؟ گفت نه این چه حرفیه، اتفاقا فرصت دوباره دادن به یه عشق دو طرف اوج عقلانیته، ما تمام این مدت به یاد هم بودیم و به هم فکر میکردیم، روح هامون در هم آمیخته و ...گفت خیلی پشیمونه و بارها عذرخواهی کرد...در نهایت قبولش کردم، می دونم شاید کارم اشتباه باشه، ولی خواستم به جفتمون یه فرصت دوباره بدم. من تو این مدت نتونستم هیچ کس دیگه رو به زندگیم راه بدم، جز اون کسی به چشمم نیومد و همیشه با هر چیزی یادش میفتادم..‌. این چند روز خیلی خوب برخورد میکنه، شاید چون اولشه...اگه ببینم باز اشتباهات گذشته رو تکرار میکنه و به روح و روانم آسیب میزنه، برای همیشه قیدشو میزنم و از زندگیم حذفش میکنم...