تولد
این چند روز باهاش سرد برخورد کردم، طوری که صداش در اومد و گفت چرا انقدر سرد و سنگینی؟ فراموش کردن گذشته اونقدرا هم راحت نیست، درسته قبول کردم بک بزنم ولی گذشته رو یادم نرفته. امروز چون تولدشه سعی کردم باهاش بهتر رفتار کنم، نمیخوام تو روز تولدش دلخوری پیش بیاد...یادمه وقتی اشنا شدیم، چند روز بعد تولد من بود، حتی یه تبریک خشک و خالی هم بهم نگفت(: فرداش هم که قرار داشتیم، نیومد سر قرار. ولی من نخواستم مثل خودش رفتار کنم، هم گرم و صمیمی تبریک گفتم، هم با عکساش، براش کلیپ درست کردم...اگه حضوری می دیدمش براش هدیه هم میگرفتم ولی فعلا امکان دیت رفتن ندارم....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 18:8 توسط بی نظیرِ بی حواس
|