شاید جدایی
داشتم فکر میکردم چرا همیشه وسط مهم ترین سکانس های زندگیم پیداش میشه، اولین بار که اشنا شدیم وسط امتحانای دانشگاه بودم و به سختی می تونستم برای امتحانا تمرکز کنم، حالا هم چند روز مونده به دفاعم پیداش شده و نمیزاره تمرکز کنم. با حرفا و رفتاراش حالمو بد میکنه...وقتی گفت منو از خدا خواسته و به خدا توسل کرده، تحت تاثیر قرار گرفتم... ولی الان دارم به این فکر میکنم که ازش جدا شدم، من و اون هیچ وقت ما نمیشیم...من کنار اون حالم خوب نیست..انگار تمام انرژیم رو می گیره...
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۵ ساعت 9:22 توسط بی نظیرِ بی حواس
|