شبی که نتایج کنکور اومد..گفتم داداشم بره نگاه کنه..چون خودم طاقت دیدن کلمه غیرمجاز رو نداشتم...همینطور که تلفنی داشتیم حرف میزدیم...اون داشت وارد سایت میشد...منم یه دستم گوشی بود و با دست دیگم میز رو گرفته بودم..لحظه استرس زایی بود...گفت: هیچ جا قبول نشدی...واقعا تو این دو سال تو داشتی چیکار می کردی؟ حتی دانشگاه مجازی هم قبولت نکردن...نگم براتون از حال اون لحظه ام(: یهو گفت: تبریک میگم خانم دکتر دانشگاه؟ قبول شدی😂😍منو میگی اشک تو چشمام حلقه زده بود و نزدیک بود زار زار بزنم زیر گریه ولی خودم کنترل کردم😂اشک شوق بود🥺و امروز اولین روز دانشگام بود🥰کلی خدا رو شکر کردم که دیگه پشت کنکوری نیستم و بلاخره دانشجو شدم😍صبح سوار اسنپ شدم و یه راننده خیلی خوش برخورد به پستم خورد که موقع پیاده شدن بهم گفت روز خوبی داشته باشی..و من واقعا روز خوبی داشتم(:♡ولی یکم گیج میزدم امروز😂هنوز به این دانشگاه عادت نکردم...به سختی کلاسمو پیدا کردم...اونم کجا؟ طبقه هفتم دانشکده😂باید با آسانسور میرفتیم...در اسانسور که باز شد...دیدم ۳تا پسر داخل هستن(ظرفیت هم فقط ۴نفر بود) یکی از پسرا گفت فقط یه نفر دیگه می تونه بیاد داخل..منم مغزم تا چند لحظه هنگ بود😂مونده بودم برم داخل یا نه..اخرش دلو زدم به دریا و رفتم داخل😂با سه تا پسر تو اسانسور بودم و اوناها برام حکم زامبی رو داشتن🤣🤣🤣انقدر هول شده بودم که طبقه هفتم که رسیدیم و همه پیاده شدن..من همچنان تو آسانسور موندم و دوباره برگشتم طبقه همکف🤣🤣 خلاصه هر جوری که بود هفت خان رستم رو رد کردم و به کلاس رسیدم😂درسایی که استاد داد بیشتر مقدمه بود و همون چیزایی بود که موقع کنکور خونده بودم ولی نت برداری کردم...قرار شد گروه تلگرام هم تشکیل بشه و خب بعد مدتها باید تلگرام نصب کنمD: کلاسام که تموم شدن رفتم ایستگاه تاکسی...بعد راننده هی میگفت فلان جا کسی نیست؟فقط یه نفر دیگه میخوایم...همونطور که با تلفن داشتم حرف میزدم یه دستمو بردم بالا😂🤚با خنده گفت بیا دیگه خانم دو ساعت منتظر شما هستیم😅خندیدم و رفتم سمت ون..رو به مسافرای دیگه گفت نه خوشم اومد مسافر خوش اخلاقی گیرمون اومده😅خلاصه که رسیدم خونه...و روز اول دانشگاه برام بسی دوست داشتنی بود(:❤ و خیلی خوشحالم که همون رشته ای که می خواستم قبول شدم^^