یه پسر مذهبی اومد سمتمون، به داداشم گفت ما یه گروه نهج البلاغه تو ایتا داریم، می خواین عضو بشید؟ روی صحبتش با داداشم بود. ولی همش برمیگشت به من نگاه میکرد‌. داداشم گفت نه. خلاصه این پسره یه چندبار دیگه گفت، بعد رفت. مامانم گفت: چرا گفتی نه؟ پسره از خواهرت خوشش اومده بود اینطوری می خواست شماره بگیره، خواستگارشو پروندی😂منم گفتم: اره، ندیدی همش به من نگاه میکرد؟ دیگه مذهبی بود نمی تونست مستقیم بیاد به من بگه شماره بده، خواست از طریق تو وارد عمل شه، مرغو از قفس پروندی😐😂بنده خدا پسره روحشم خبر نداره پشتش چقدر داستان درست کردیم😂