بی اعتمادی
وقتی سوار ماشینش بودم، گوشیش زنگ خورد، یه لحظه چشمم خورد به صفحه گوشی، نوشته بود: بهشت ایرانسل. گفت مامانمه. گفتم: خب جوابشو بده. گفت: نه بعدا بهش زنگ میزنم. دیت قبلی که مامانش زنگ زده بود، جواب داد و گفت نمی تونه الان صحبت کنه. ولی اینکه اندفعه جواب نداد، باعث شد یکم شک کنم که بهشت ایرانسل واقعا مامانش بود یا یه دوست دختر دیگه اش/: گوشی منم مدام در حال زنگ خوردن بود. یکیش که مامانم بود و جوابشو میدادم. اون یکی، دخترفامیل بود. که جوابشو ندادم. ولم نمیکرد(: تقریبا ۴/۵ باری زنگ زد. چیزی نگفت، حتی نپرسید کیه و چرا جوابشو نمیدی. ولی هر دفعه که گوشی زنگ میخورد، به جای اینکه حواسش به رانندگیش باشه، برمیگشت و نگاه میکرد، اونقدری که فکر کردم نکنه داره شماره رو حفظ میکنه بعدا زنگ بزنه ببینه واقعا دختره یا نه؟😂 جفتمون به هم اعتماد نداشتیم(: اون شاید به خاطر اینکه قبلا خیانت دیده بود نمی تونست به کسی اعتماد کنه، منم به خاطر اینکه فکر میکنم هر آدمی ممکنه گرگی در لباس بره باشه...