سلااااااااااااااامخوبین؟؟؟؟؟

وای چقدر دلم برای وبلاگم تنگ شده بود..برای دوستای وبلاگیم..حتی فکر به اینکه دیگه نتونم بیام وبلاگ دیوونه کنننده بود..داشتم به این فکر می کردم ک اگه دیگه نتونم بیام وب..یعنی خاطراتمو تو دفتر باید بنو‌یسمولی اینطوری دوس نداشتم

روزی ک شورش شد .من ک دانشگاه نداشتم و از خونه بیرون نرفتم..فرداش ولی رفتم دانشگاه...خیلی خلوت بود...از صبح تا شب اونجا بودم و فقط یه دونه از کلاسام برگزار شد‌..شایعه کرده بودن ک خیابونای سمت فلان جا رو می خوان ببندن دوباره.به خاطر همین یه سری از دانشجوها و استادا فلنگو بستن..

تا اخر هفته کم کم دانشگاه شلوغ شد...ولی خانواده ها همچنان نگران بودن و هی به بچه هاشون زنگ میزدن...من خودم مامانم زنگ میزد.قطع می کرد بابام زنگ میزد‌‌..بابام می گفت مراقب باش.اگه شلوغ شد از کنار بیا...یکی از اشناها توی همین شورشا تیر خورد.الانم بیمارستانه.../:

تو این مدت فقط روبیکا برام کار می کرد...تازه اونم فقط صبحا ک نت قویه+_+الان ک اومدم باز روبیکا رو چک کنم.یهو دیدم پیامای واتس اپ اومده بالای صفحه..از طرفیم هی پیامای تبلیغاتی میاد.تو دلم گفتم پس وبم باز میشه.و در کمال ناباوری باز شد^__^خیلییییی خوشحالم