دروغ
یه روز که حالم خیلی بد بود، زنگ زدم به یه روانشناس. ماجرای اون پسر رو براش تعریف کردم.گفت انتظار نداشته باش من الان چیزی بگم که حالت خوب بشه، تو باید این دوره رو طی کنی، هر هیجانی که تو وجودت هس رو تجربه کن. اگه الان بخوای حالتو خوب کنی بعد از یه جای دیگه میزنه بیرون. گفتم به نظرتون مرور خاطرات کار اشتباهیه؟ گفت الان تو شرایطی نیستی که بگیم کارت اشتباهه یا درست، هر چی که هست تجربه کن، تا بعد ببینی به چه نتیجه ای میرسی. از اون روز به بعد جلوی خودمو نمی گیرم، خاطراتو مرور میکنم. دیت اول بهم گفته بود تفریحی سیگار و قلیون میکشه، بهش گفتم لطفا جلوی من نکش، خوشم نمیاد. دیت دوم که سوار ماشینش شدم دو تا پاکت مختلف سیگار، با چهار پنج تا فندک تو ماشینش دیدم. فهمیدم دروغ گفته که تفریحی میکشه، وقتی شکم به یقین تبدیل شد که جلوی من هم خواست سیگار بکشه، با اینکه می دونست بدم میاد...میگفت ژست سیگار کشیدنم رو نگاه کن شاید خوشت بیاد/: ولی اصلا نگاش نکردم. بعدم پیشنهاد سفره خونه و قلیون بهم داد. با اینکه از همون اول بهش گفته بودم صداقت برام خیلی مهمه، ولی سر چیزای کوچیک هم بهم دروغ میگفت، مثل همین سیگار و قلیون که میگفت به ندرت میکشه، ولی نمی تونست خودشو کنترل کنه...