مامانم رفته بود تولد یکی از اشناها...فقط من و داداش کوچیکم خونه بودیم...می خواستم یه سری وسایلو بزارم بالکن...رفتم داخل..وسایلو گذاشتم.خواستم بیام بیرون.ک دیدم داداش کوچیکم طبق معمول تند درو بستزدم به شیشه گفتم باز کن درو...میخندیدسعی کردم با ملاطفت بگم..باز نکرد..اعصابم خورد شد داد زدم باز کن درو...گفت نکنم؟گفتم میام از وسط دو نصفت می کنمگفت باید پاهامو بوس کنی تا باز کنم..خنده عصبی کردم و گفتم فکر کردی من بیام بیرون زنده می مونی؟گفت خواهش کن تا درو باز کنم..گفتم خواهش می کنم درو باز کنگفت اونطوری نه .با ملایمت بگو..منم مسخره مانند گفتم خواهش می کنم درو باز کندرو ک باز کرد.افتادم دنبالش..گرفتمش...یکی من میزدم یکی اون...عین موش و گربه افتادیم به جون هم..همینطور ک داشتیم کشتی می گرفتیم..یهو دیدم دره بالکن بازه و از پایین دو نفر داشتن به ما نگاه می کردن..انگار اومدن سینما...ابروم رفتفوری رفتم کنار..داداشم ک منو دید.اونم پایینو نگاه کرد اومد کنار میخنده میگه ابروت رفتدرو بستم و بعد به خدمتش رسیدم