تو اتاق با گوشیم مشغول بودم که مامانم گفت وایییییی عقرب..گفتم حتما داره مستندی چیزی می بینه.اخه مامانم به جک و جونورای تو تی ویم واکنش نشون میده..دوباره گفت نه مارمولکه..بیان بگیرینش..(البتع با ترس)رفتم دیدم یه مارمولک کوچیک رو پردس..جارو برقی رو اوردم.داداش کوچیکم رفت بگیرش..همین ک نزدیک پرده شد مارمولکه زد به فرار.اینم مثل ماست وایستاده و نگاه می کنه .حتی جاروبرقیم روشن نکرده...یه فحش مودبانه نثار روح مبارکش کردممامانم گفت خب تو بگیرشالبته خیلی مخالفت کردم.ولی دراخرتسلیم شدممامانم از من بدتر می ترسه از مارمولک..لوله جارو برقی رو نزدیک پرده بردم.اونم فرار می کرد..بعد ازکمی تلاش و استرس چسبید به لوله.ولی توش نمیرفتم..جارو برقی روزیاد کردم و رفت توشمامانم رفت ک گرد و خاکای توی جارو برقی و مارمولکو تو یه کیسه بریزه..که دید مارمولک مردهباز اگه بزرگ بود یه چیزی...با اینکه دل خوشی ازش نداشتم ولی اون یه بچه کوچولو بود...هنوز بد و خوبشو تشخیص نمی داد..نمی دونست ک نباید بیاد تو خونه..