روز نوشت
دیروز با مامانم رفتیم بیرون ک لباس بخرم...مانتوها ک واقعا چرت بودن..همشون بلند و بدون دکمه...گویا دکمه هم تحریم کردن ، به خاطره همینه ک مانتوها بدون دکمس...منم از این جور مانتوها خوشم نمیاد.به نظرم زیر چادر خیلی شلخته ای میشه ، ترجیح میدم مانتو کوتاه بگیرم...خلاصه بعد از کلی گشتن پاهام درد گرفت..بازارم چون اغلب پاساژ بود..هی باید از پله ها میرفتیم پایین یا بالا...اخرین مغازه ای ک رفتیم..دیگه نا نداشتم از پله ها بیام بالا..که دیدم سمت راست پله برقی داره... رفتم سمت پله برقی..اما مامانم داشت از پله ها بالا می رفت و با خودش حرف میزد و می خندید
فهمیدم ماجرا از چه قراره...یهو برگشت پشتشو نگاه کرد منو دید..همین طور داشت دنبال من میگشت..ک با نیش باز رفتم سمتش..گفتم با کی داشتی حرف میزدی و میخندیدی؟![]()
گفت تو اینجا بودی دو ساعت داشتم با خودم حرف میزدم.الان فکر می کنن دیوونم![]()
خلاصه برگشتیم خونه..از خستگی هم پاهام درد می کرد هم سرگیجه گرفته بودم...به زور خودمو بیدار نگهه داشتم تا سریال جونگ میونگ رو ببینم..بعدم بیهوش شدم...خواب دیدم از دوتا از امتحانام غافل شدم و سر جلسه امتحان نرفتم..اما استادا چون دلشون به حالم می سوخت یکمی رو نمره کلاسی ها گذاشتن و بهم ۱۰ دادن...خیلی وحشتناک بود..عین ابر بهار داشتم گریه می کردم..از خواب پا شدم دیدم ساعت نه و نیمه..زود دست و صورتمو شستم و رفتم تو سایت..دوتا از نمره هام اومد..و دوتاشم ۲۰ شدم...در کل ۷ تا ۲۰ دارم.یه ۱۹.۵۰.یه ۱۶.یه ۱۷.یه ۱۵۰۵۰ معدلم نیومد فعلا.ولی خودم حساب کردم ۱۸.۸۳![]()