منو و دخترخالم رفتیم کوه نوردی😂بعد یه پسری افتاد دنبالمون...بهش می خورد کم سن باشه..نهایتا بیست سال...ولی چهره قشنگی داشت😁به چشم برادری🤪نه الکیییی😂نمی تونستم به چشم برادری ببینمش😂😂نمی دونم شماره کدوممون رو می خواست...شاید برای جفتمون🤣هی می گفت چقدر ناز دارین شما😂حداقل آیدی بدین بزنم...بعد گفت بچه کجایین شما؟ گفتم دونستنش چه فرقی به حال شما داره؟(با سره پایین و با خجالت گفتما🤣) گفت خب من فضولم می خوام بدونم🤣🤣🤣خواستم بگم پس سعی کن فضول نباشی..ولی ادب بهم اجازه نداد😂😂عوضش دختر خالم هی زیر لب بهش ناسزا می گفت😂بهش گفتم زشته.‌دل نشکون، بدبخت کاری نکرد که، فقط می خواد شماره بده😂😂😂بعد موقع پایین اومدن از کوه..افسار از دستمون رفت و دویدیم تا پایین😂اونم پشتمون اومد..گفت مسابقه دو دارین میدین؟😂😂یکم آروم برین.‌با هم قدم بزنیم😂دختر خالم گفت برو بابا..حالا می خواد باهامون قدم بزنه🤣گفت اذیت نکنید دیگه بدین بزنم😁الان میرسین خونه ها😂من که نمی خوام مزاحمتون بشم😁ما هم محل نزاشتیم بهش😁 ولی انصافا پسره قشنگی بود، باید شمارشو می گرفتم🤣🤣(شوخی می کنم البته😁)تیپ مشکی زده بود...شلوار و تیشرت مشکی...پوستشم سفید بود...یه ته ریش خیلی کم داشت...نه لاغر بود نه چاق..پر بود...چهرشم بازم میگم قشنگ بود😂احتمالا اونم اومده مسافرت اینجا...شاید باز که بریم بیرون ببینیمش😁

+آها این یادم رفت😂😂گفت اون یکی چرا انقدر بداخلاقه..یکم مهربون باشین خب😂بعد به دخترخالم گفتم منظورش من بودم یا تو..گفت تو رو می گفت😐عجبا من به این مهربونی😂نکنه فکر کرده من دارم بهش ناسزا میگم؟😂