یه تیکه از بهشت
تو این بارون اومدیم یه روستا بالای کوه😂وقتی که دیگه نزدیک مقصد بودیم..شماره کارت رو از راننده تاکسی گرفتم که کرایشو بریزیم...بعد که واریز شد...همونطور که داشتم از آینه کوچیکه بهش نگاه می کردم.بهش گفتم که واریز کردم...بعد اونم داشت تو آینه به من نگاه می کرد...بعد همینطور که داشتیم بهم نگاه می کردیم...ماشینش زرتی خاموش شد🤣🤣🤣فکر کنم از دیدن جمال و زیبایی من هول کرده بود🤪🤣🤣باور کنید🤪🤣
+بعدا عکساشو میزارم
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 20:49 توسط بی نظیرِ بی حواس
|