یه حیوونه جالب (:
داداش بزرگم خیلی به حیوونا علاقه داره...یادمه از همون موقع ک کوچیک بودیم .همیشه جوجه می خریدیم...من همیشه جوجه زرد انتخاب می کردم..اونم صورتی یا همون قرمز...ولی من عاشق جوجه های زرد بودم..مخصوصا اون وقتا ک گردنشونو دراز می کردم...بهشون عشق می ورزیدم..با جون و دل بزرگشون می کردیم..حتی یادمه وقتی یه بار جوجه داداشمو گربه خورد..کلی گریه کرد..داداش کوچیکمم از حیوونا خوشش میاد..اما برعکس ما نمی تونه ازشون مراقبت کنه و دل و رودشونو میریزه بیرون...الان دیگه داداشم جوجه نمیخره...یه بار طوطی گرفت..یه بار سنجاب...البته تو محل کارش ازشون نگهه داری می کنه...الانم یه خوکچه هندی گرفته...اما چون خوکچه حیوونیه ک خیلی مراقبت نیاز داره و باید ناز و نوازش بشه...این چند روزه ک به تعطیلی میخوره اوردش خونه...خیلی بامزس..انگار یه گوله پشمه...دلم می خواد همش بگیرمش تو بغلم...ناز و پشمالو و دوست داشتنیه
شبیه این اویزای کیفه ک جدیدا مد شده و پشمالو هستش....حس بویاییش قوی نیس...اما حس شنواییش قویه...به صداها توجه می کنه...خودشم گاهی یه صداهای ریزی از خودش در میاره
و اینکه باید همش ناز و نوازشش کنی و کنارش باشی.
وگرنه افسردگی می گیره و میمیره...واقعا حیوونه فهمیده ایه![]()