خستم...خیلی
امروز کنفرانس داشتم.اولش یکم استرس داشتم.اما بعد کمی برام عادی شد.طبق معمول سعی می کردم به چشمای بچه ها نگاه نکنم.چون وقتی نگاه می کنم همچی یادم میره .کنفرانسم ک تموم شد.بچه ها دست زدن و چند نفرم خسته نباشی گفتن.استادم گفت:مرسی خوب بود.ولی دیگه داشت چرتمون می گرفت
تو مدرسه هم همین طوری بود.یکی از دوستام می گفت:خیلی خوب کنفرانس میدی.صدات ارامش بخشه.آدم خوابش می گیره
و من نفهمیدم این تعریف بود یا انتقاد
به نظر خودم ک این اصلا خوب نیس.
اومدم خونه.مامانم گفت برم برای داداش بزرگم ک تولدش امروزه کیک بگیرم.رفتم کیک گرفتم و دوباره اومدم خونه.دیگه از خستگی نا نداشتم.دست و پام شروع به درد گرفتن کردن.انقدر ک هی اه و ناله میکنم .😓مامانم میگه چرا هر چند وقت یه بار اینطوری میشی؟؟؟نکنه معتادت کردن؟؟؟راستشو بگو یه وقت دوستای ناباب کار دستت ندن؟؟؟و سوالایی از این قبیل
خیلی خستم.ولی نمی تونم استراحت کنم.دیگه امتحانای میان ترم شروع شده.باید تلاش کنم.نباید مثل ترم قبل همه رو بزارم شب امتحان....
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 18:12 توسط بی نظیرِ بی حواس
|