روستای مادربزرگم خیلی بی امکاناتهفلذا من برای خرید می رفتم روستای بغلی...اونجا پیشرفته تر بود😂کلی سوپرمارکت داشت...دوتا سوپر مارکتش نزدیک تر بود....خلاصه من یه روز در میون هی می رفتم سوپرمارکت و کلی خوراکی می خریدمبیشتر رو بستنی شکلاتی قفلی زده بودم🍨 اینکه من همش می رفتم مغازه، خانواده گرامی رو به شک انداخته بود😂 تا اینکه گفتن: اینجا دو تا سوپرمارکته..کدومش میری خرید می کنی!؟ اونی که فروشندش پیرمرده یا اونی که یه پسره جوونه؟ منم در کمال صداقت گفتم میرم اونجا که فروشندش پسره و این مهره تاییدی بود بر شکاشون🤣دیگه مطمئن شده بودن من بیخود و بی جهت هی نمیرم سوپری و حتما با این پسره ریختم رو هم😂🤣 ولی واقعا اشتباه فکر می کردن😁حالا درسته روی یکی دوتا از فروشنده های سوپرمارکت کراش زده بودم🤪ولی واقعا هیچ قصد و نیتی برای زدن مخ این پسره نداشتم🤣ولی حتی اگه می خواستم مخشو بزنم..باید همش میرفتم اونجا😅چون من تو نگاه اول جذاب نیستم..یه چیزی بین نگاه ۵۰/۶۰ ام شاید جذاب به نظر بیام🤣🤣برای اینکه یکم از شَکشون کم کنم...یکی دوبار رفتم اون یکی مغازه😁ولی خوشم نیومدچون از اون بستنی شکلاتیا نداشت و به ناچار این بستنی که تو عکس مشاهده می کنید گرفتم