بدون عنوان
اینجام شدیدا بارون میاد.نزدیک روستا پدر و مادرمم یه رودخونس.ابش داره بالا میاد...
امروز لباسامو عوض کردم.خونه مادربزرگمم ماشین لباس شویی نداره.باید با دست شست.خواستم برم بشورم.مامانم گفت مگه تو می تونی بشوری.بلد نیستی ک...گفتم میشورم.رفتم تو حیاط بارونم دوباره شروع به باریدن کرد.ابم سرد سرد بود.دستام داشت یخ میکرد.حس کوزت بودن بهم دست داد
خلاصه سارافونمو شستم.مامانم اومد پایین.گفت الان مثلا اونو شستی؟گفتم اره.داشتم ابشو میگرفتم.بعد بازش کردم ک پهن کنم رو طناب..دیدم یه گوله تاید وسطش مونده![]()
خواستم دوباره بشورم.مامانم گفت بزار اینجا تو این کاره نیستی.منم از خدا خواسته گذاشتم مامانم بشورم....خوب شد الان ماشین لباس شویی اختراع شده وگرنه همش باید می گفتن لباس شستنم بلد نیستی.😥
+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 14:17 توسط بی نظیرِ بی حواس
|