امروز رفتیم بازار.از همون اولش کمر درد گرفتم.بعد پا دردم اضافه شد.لنگ میزدم یه دستمم زدم به کمرم.قشنگ مثل پیرزنا راه میرفتم.یهو یه عطر فروشی کاغذ عطرشو گرفت سمتم.محل ندادم.گفت خانوم یه لحظه وایسا یه سوال ازت دارم میخوام ببینم متولد چه ماهی هسی.اخم کردم از کنارش رد شدم اصلا بهش نگاه هم نکردم.از خستگی نا نداشتم.مامانمو ک صدا کرد.مامانم رفت که عطر بگیره😥😑من جلوتر وایستاده بودم و داشتم نگاش میکردم.نمی خواستم برم نزدیک.فکر میکنم برخورد خوبی نداشتم🙁واقعا خسته شده بودم و اینکه لباسامم کامل نخریده بودم اعصابم خورد بود.حوصله دوباره بازار اومدنو نداشتم.مامانم اشاره کرد برم پیشش ‌.به ناچار رفتم‌.پسره به مامانم گفت دخترتونه؟گفت اره.گفت معلومه اصلا از خستگی اعصاب نداره.لبخند زدم و اخمم رفت.گفت درکت میکنم واقعا سخته.خواهر خودم یه بار اومد این بازار تا دو روز تو خونه موند بیرون نمی رفت.باز لبخند زدم.خلاصه این پسره هی مزه میپروند منم خندم میگرفت.داشت عطر میزد بهم ک همه رفت تو حلقم و به سرفه افتادم.گفت ببخشید چون داشتی می خندیدی اینطوری شد😑خلاصه مامانم یه عطر ۷۰ تومنی گرفت یه اشانتیون ۲۰ تومنی به من داد .یه دونه ده تومنی هم به داداشم.باز گفت باور کن من هنوزم فکرم پیش شماست.خیلی خسته ای .از چهرت معلومه.ولی حالا ک اشانتیون بهت دادم فکر کنم خستگیت در رفت😊تشکر کردیم و رفتیم.اومدیم خونه.بابام گفت باز ک تو نمی تونی راه بری😕گفتم خسته شدم.داداشم گفت برو برام چایی بیار.منم مسخرش کردم.به معنی اینکه نوکر بابات غلام سیا😑من از خستگی دارم میمیرم بعد این دستور میده..اونم نامردی نکرد و هولم داد پام خورد به لبه شوفاژ بیشتر درد گرفت..یکم اه و ناله و گریه کردم.دیدم انگار نه انگار.اصلا به روی خودش نمیاره بالش پرت کردم سمتش فایده نداشت..پاشدم با دمپایی افتادم به جونش تا میخورد زدمش پسره ی چی شده رو