امروز تو کتابخونه داشتم با دوستم میحرفیدم(راجب خواستگارش و اینکه پدرش چون مخالفه شرط گذاشته داماد باید خونه و ماشین داشته باشه.عروسی تو بهترین تالار باشه و..)دیگ یه ساعت بود ک داشتیم میحرفیدیم.منم کلاسم داشت شروع میشد .میخواستم برم.ک یهو خواهره دوستم ظاهر شد...نگو تمام مدت روبروی ما نشسته بود و داشت به حرفاموم گوش میدادولی چون وسط میزا یه چیزیه ک نمیشه اونورشو دید ندیدمش..دوستم گفت از کی اینجا بودی؟گفت از اولش.داشتم حرفاتونو گوش می دادممی خندید خیلی بامزه میشد چال گونه داشتحیف ک کلاس مشترک باهاش ندارم وگرنه مخشو میزدمخوشم اومد ازش..‌.این ترم فقط با دوستای ترم پیشم باز هستمیعنی با کسی فعلا دوست نشدم..دوست پیدا کردنم تو دانشگاه سخته.مثلا وقتی کسی کنارم میشینه و چند تا سوال می پرسه.می فهمم ک باهاش سازش دارم یا نه..ک تا الان کسی مورد پسندم نشد..امروزم یه دختره کنارم نشسته بود.پدرمو در اوردکتاب نداشت.منم کتابمو گرفتم سمتش ک ببینه ...اینم نه گذاشت نه برداشت کتابو گذاشت جلو خودشکلا ادمایی ک پررو باشن خونمو به جوش می یارن.اینم داشت میرفت رو اعصابم...درس زبان بود..باید لغاتی ک استاد می گفتو می نوشتم..بعد این کتابمو می گرفت هر دقیقه می رفت پای تخته ک لغاتو بنویسه..منم عقب می موندم..یا تو کتابم می نوشت معنی لغاتو ...بدم می اومد..احساس می کردم داره کتابو کثیف می کنه.مثلا زیر لغات خط می کشید الکی کتابو شلوغ میکرد..در حالی ک من لغاتو هایلات کرده بودم.خلاصه آمپر چسبوندم گفتم تو کتابم ننویس شلوغ پلوغ میشه نمی تونم بخونم...گفت اخه خودتم نوشتی ک(کتابه خودمه دوست دارم بنویسماز دست خطش خوشم نمی اومد)گفتم من کلماتی ک تو دفتر ننوشتمو اونجا می نویسم..دوباره دیدم میخواد بنویسه..مثلا میخواست معنی لغاتو بدونه ک ترجمه کنه..باز بهش گفتم ننویساصلا تمرکزمو بهم زده بود....

 

 

 

استادمون خوبه..‌بر خلاف همیشه ک سر کلاس زبان استرس می گیرم..ولی سر کلاس این استاد راحتم...خیلی خوبه...صدام کرد برم پای تخته لغاتو تلفظ کنم و معنیشونو بگم..هر کلمه ک میگفتم هی میگفت آفرین سارا باریکااا وری گووود ساراااخیلی تشویق میکنه..آدم اعتماد به نفس می گیره

از بس به نرگس گفتم پستات طوماره...خودم دارم اینطوری میشمولی هنوز به پای نرگس نرسیدم