صاحب دکه روزنامه فروشی، خیلی بداخلاق و بدقلق بود. طوری که حتی جواب سلام مشتری ها رو نمی داد و تو چشماشون نگاه نمی کرد...اما یه آقایی هر روز می رفت و با همین شرایط ازش روزنامه می خرید...دوستش بهش گفت: چرا هر روز میای اینجا که این بهت اینطوری بی احترامی کنه!؟ خب بیا بریم چهار راه بعدی و از اونجا روزنامه بگیر...اون آقا گفت:اتفاقا من عمدا میام اینجا که به خودم بگم" این آدم با رفتارش نمی تونه روز منو خراب کنه".

+حالا ما چقدر اجازه میدیم دیگران با تنش هایی که توی فکر و زندگیشون هست، زندگی ما رو تحت تاثیر قرار بدن!؟