دیشب تا ۴ با مامان داشتیم فیلم می دیدیم.‌.البته من چشمام دیگه می سوخت و می خواستم برم بخوابم ولی مامان می گفت بمون نگاه کنیم صبح بابا اومد بیدارم کرد، گفت بیداره شو ساعت ۱ ظهره...یه نگاهی به ساعت کردم و دیدم تازه ۱۲ شدهبابا هم یاد گرفته مثل مامان ساعتو یه ساعت جلوتر بگه😂 

مامان می خواست جایی بره بهم گفت دمپختک درست کنم برای ناهار...گفتم دمپختک نههه خیلی وقت گیره😲 گفت بده بابات درست می کنه..بابا هم گفت اره بیار من برات درست کنم...خلاصه منم مواد لازمو بردم پیش بابا و تاکید کردم که حتما نگینی و ریز درست کنه( اخه قبلا سالاد شیرازی درست کرده بود.انقدر گوجه و خیارا رو درشت درست کرده بود که نگو😂) رفتم بالاسرش..دیدم سیب زمینی ها رو خیلی ریز داره درست می کنه..گفت:اینطوری خوبه؟ گفتم نه درشت تر خرد کن...دوباره چند لحظه بعد رفتم.دیدم خیلی بزرگ درست کردهانگار می خواد بریزه تو آبگوشت😂گفتم کوچیک تر باید باشه....[باید یه دوره آموزش آشپزی واسه بابا بزارم😂حالا نه که من آشپزیم خیلی خوبه واسه همون میگم😜😂😂😂😂😂]