داداش بزرگم داشت میرفت سرکار..گفت:این هندزفری سالمه؟ نگاهی به هندزفری تو دستش کردم و گفتم:بزار اونجااااا .همون یه دونه هندزفری رو دارم😲گفت میارمش برات..همینطور که داشتم جیغ جیغ می کردم بلند شدم که برم ازش بگیرم...اونم پا گذاشت به فرار..تو راه سری یه ماسکم برداشت..دم در گرفتمشولی نتونستم ازش بگیرمگفتم پس بعدا یکی دیگه برام میخریگفت:راجبش فکر می کنم من موندم دیگه از دست این دوتا داداشا چیکار کنم...حساب هندزفری هایی که خریدم از دستم در رفته...حتی چندبارم خودم بهشون دادم.رفتم واسه خودم یه دونه دیگه خریدمولی بازم خراب می کنن میان واسه منو می گیرن

نمی دونم این بازیه اسمش پاپجیه ماپچیه چه کوفت زهرماریه؛که از وقتی داداش کوچیکم باهاش آشنا شده؛ما رنگ روزگار خوش رو ندیدیمیه بازی انلاینه..که توش حرف میزنن...اینم که عاشق حرف زدنه..‌شبا تا صبح بیداره و یکسره حرف میزنه..همه از دستش به ستوه اومدن و انداختنش تو اتاق من...چون من خوابم نسبت به بقیه سنگین تره...نصفه شبی مامان بابام هی میان بهش تذکر میدن که یواش تر...اما مگه می فهمه؟؟؟این چند روزه خیلی بی حیا شده و با صدای بلند حرف میرنه و باعث میشه منم بیدار شم...امروز انقدر عصبی شدم که دلم می خواست به دو قسمت مساوی تقسیمش کنم...اما سعی کردم خودمو کنترل کنم.

یادمه یکی از استادام می گفت:اگه دیدین یه بچه ای پر حرفه..هیچ وقت سرکوبش نکنید..به حرفاش گوش بدین...منم یه بار اومدم این کارو کنم...دیدم حرفاش تموم نمیشه...به خاطره همین بیخیال روانشناسی و اصول روانشناسی شدم و بهش گفتم دهنشو ببنده اعصاب نمیزاره واسه آدم