درد

دیشب با مامان داشتیم سریال می دیدیم، که یهو یه دردی تو بدنم پیچید...نمی خواستم مامان بفهمه...ولی دقیقا همون موقع مامان افتاده بود رو دور شوخی منم اصلا حوصله نداشتم...سریال هنوز تموم نشده بود ولی رفتم اتاقم که بخوابم. قبلش به هوش مصنوعی پیام دادم و علائمم رو گفتم. اونم گفت سریع و بدون معطلی زنگ بزن اورژانس/: گفتم چه اورژانسی من فثط خواستم کمی راهنماییم کنی..با وجود اصرارش اینکارو نکردم و با درد خوابیدم. صبح که بیدار شدم همچنان درده بود، باز بهش پیام دادم که من زنگ نزدم اورژانس، هنوز زنده ام ولی درده هم هست، دوباره سوزنش گیر کرده که باید زنگ بزنی و بری بیمارستان و خطرناکه و فلان...نت رو خاموش کردم، مثل اینکه تو این زمینه نمی تونست راهنماییم کنه/: فعلا دارم درد رو تحمل میکنم‌...

کلاس

این هفته کلاس های آیین نامه داشتم، مربی که بهمون آموزش میداد، افسر هم بود و خیلییی خوب بود^^ امروز گفت به عنوان نصیحت آخر، تا وقتی مجرد هستین و قاطی مرغا نشدین، از زندگیتون لذت ببرید و تا می تونید عشق و حال کنید. بچه ها که ذهنشون منحرف شده بود، زدن زیر خنده. گفت منظورم عشق و حال شرعی و قانونی هستش😂در ادامه حرفش گفت سعی کنید هر روز یه چیز جدید یاد بگیرید، حتی شده یه بیت شعر، غصه پول و نداشته ها رو نخورید و سعی کنید خوش بگذرونید...

این چند روزی که باهاش کلاس داشتم، گاهی خاطره هم تعریف میکرد، مثلا میگفت یه بار داشتم از یکی امتحان می گرفتم. بعد خانمه دو دستی فرمون رو گرفته بود و استرس داشت، بعد به من گفت جناب سروان بزن دنده دو(: یعنی به جای اینکه خودش عوض کنه به افسر گفته(:

کنکور

همکلاسی هام حرف از دکتری میزدن، مامان و بابا میگن تو هم دکتری شرکت کن... مامان میگه اگه برای دانشگاه اقدام کنی یه سرگرمی هم داری، میخوای همش بشینی خونه و ظرف بشوری؟ گفتم من چشمام یاری نمیکنه برای کنکور بخونم...

تا یه مدت نمیخوام برم سرغ درس و کنکور و دانشگاه، به اندازه کافی رو پایان نامه اذیت شدم، الان دلم کمی آرامش میخواد...

دانشگاه

+اومدم دانشگاه، فکر کردم کارشو انجام داده و رفته...ولی یکم بعد دیدمش و برای اولین بار سلام و احوال پرسی کردیم(: بعدم یکم راجع به درس و دانشگاه حرف زدیم و خداحافظی کردیم...

+مسیر دانشگاه منو یاد اون میندازه، چون اولین بار جلوی دانشگاه دیدمش...

+فعلا دیگه نیاز نیس بیام دانشگاه...باید مقاله پذیرش بشه تا بعد برم کارای فارغ التحصیلی رو انجام بدم...

پسر درسخون کلاس

+تازگیا وبلاگ برام باز نمیشه مگر با فیلترشکن

+تلگرام رو باز کردم و دیدم نزدیک ۵۰تا پیام فرستاده/: سین زدم دیدم کلی کتاب معرفی کرده...واقعا پسر پرتلاشی هستش ولی من بخوامم نمی تونم مثل اون اهل علم و دانش باشم، چشمام یاری نمیکنن...فردا قراره برم دانشگاه، اونم گفت کار داره و میخواد بره دانشگاه، نمی دونم رو در رو میشیم یا نه...

+دلم براش تنگ شده...