اوممم از بس ننوشتم...نوشتن یادم رفته D;

چند وقت پیش رفته بودیم پارک...به هر چیزی که دست میزدم بعدش فوری دستمو استریل می کردم...و البته دست اطرافیانمو...با دخترخالم رفتیم قایق قو سوار شدیم...اونم دو بار😇 دفعه دوم دیگه شب شده بود...دیدم هم تاریکه هم خلوت،یکمی دابسمش درست کردم وسط آب .‌‌‌...می خواستیم از قایق پیاده شیم.‌...همین که بلند شدم سرم گیج رفت و سقوط آزاد کردم..باز خوبه رو صندلی افتادم...تو آب که میفتادم به فنا میرفتمفکر کنم سرگیجه هام به خاطره کم خونیه...ولی خب حوصله قرص اهن ندارم...رفتیم یکم کنار مادربزرگم رو زیر انداز نشستیم...که مادربزرگم گفت خواستگار براتون پیدا شده(گویا یه حاج خانمه از من و دختر خالم خوشش اومده بود(برای نوه هاش) مادربزرگم بهش گفت ایناها اصلا کار کردن بلد نیستن[مگه تو اینجور مواقع نباید بگن از هر انگشتشون هنر میباره؟؟؟] خانمه گفت اشکال نداره،مهم خودشونن...هفته بعد دوباره بیاین پارک...که دوتا پسرا هم بیان و همدیگرو ببینن ...) [گرچه نرفتیم سر قرار] تو پارک دوچرخه کرایه می دادن...من و دختر خالم چند سالی بود که تو نخ یه چهار چرخ بودیم...چند سال پیش که مسئولش می گفت به کم سن و سالا نمیدهحالا من می گفتم دانشجوام..باورش نمیشد...می گفت بهت نمی خوره...امسالم گفت کارت شناسایی می خواد...ولی با خودم نبرده بودم...به خاطره همین زانو غم بغل گرفته بودیم...ک وانگهی خالم گفت کارت ملیش همراشه😀بلاخره به ارزومون رسیدیم🤗 خیلی خوش گذشت...البته یکمی دست فرمون من بد بود و نزدیک بود چند نفرو زیر کنم😂وقتی خیلی ذوق می کنم زیاد می خندم..مثل اینکه مستم😂 یکی از تجربه های ناب بود^_^ 

مادربزرگم خیلی علاقه منده که منو شوهر بده....چندبارم به بابام گفت...بابام گفت دخترم نفسمه..بدون اون نمی تونم...مادربزرگمم آمپر چسبوند و گفت:که چی؟چون نفسته نباید شوهر کنه؟😂   [کلیک]