نسکافه☕
داداش بزرگم گفت:معدم داره سوراخ میشه سفره بزار...گفتم:غذا اماده نیس،خیلیم شفته شده...گفت:اشکال نداره برو بزار،ما به شفته های تو عادت کردیم(یه آن دلم براش سوخت😅بیچاره ها چی میکیشن از دست من...هییی یانگوم تو کجا و من کجا😥
) بعد از شام گفت براش چای ببرم...رفتم تو اشپزخونه که برای همه چایی ببرم...مامانم گفت:ببین اگه نسکافه می خوره براش نسکافه ببر...منم با اکراه به داداشم گفتم نسکافه می خوری یا چایی؟ گفت:فرقی نداره...گفتم:پس چایی میارم
گفت:غلط کردی،نسکافه بیار😅
گفتم:خودت گفتی فرقی نداره
پسره چی شده
می خواست حرص منو در بیاره گفت نسکافه...چون من از چایی خوشم نمیاد...عوضش نسکافه دوس دارم...و دوس دارم کسی تو خونه نسکافه نخوره تا همش واسه خودم بمونه😅
اینم هر وقت می بینه من واسه چای خوردنش ذوق می کنم.نظرشو تغییر میده

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 0:11 توسط بی نظیرِ بی حواس
|