دیروز که رفتیم بیرون، یکی از اشناها رو دیدیم که یه بچه کوچیک داره، بعد بچه اش داشت بازی میکرد که افتاد زمین و مامانه زد زیر خنده😂برگام ریخت از این همه بیخیالی😂حس کردم منم اگه یه روز ازدواج کنم و بچه دار شم، همچین اینده ای در انتظارمه😂یکم بعد شوهرش هم اومد...خلاصه ما یکم اون اطراف گشتیم و اومدیم خونه، بعد امروز مامانم داشت با خانمه تلفنی حرف میزد، گفت شوهرم از دخترت خوشش اومده و میگی الا و بلا عروسمون بشه(: معمولا اینجور مواقع خنده ام می گیره و حالا بقیه هم فکر میکنن از ذوق زدگی زیاده😂پسرش رو چندبار دیدم، خوبه ولی اصلا تایپ هم نیستیم و هیچ وقت نگاه خریدارانه بهش نداشتم...