مرسی واقعا
یه حال کثافتی دارم، امروز رفتم بیرون حالم بدتر شد، همش گلوم و چشمام می سوخت...مدام داشتم آب میخوردم تا از سوزش گلوم کم شه...رفتار اونا هم درد داشت...به جای اینکه درک کنن مریضم و حالم بده، مامان اصرار کرد باهاش برم بیرون..بعدم که رسیدیم خونه انقدر حالم بد بود داشتم ناله میکردم...بابا میگه چرا تو انقدر ضعیفی، یکم قدم زدی این وضعته/:
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵ ساعت 0:44 توسط بی نظیرِ بی حواس
|