(:
مامان گفت: تصمیم گرفتم وقتی بی نظیر رو شوهر دادم، جهیزیه نخرم، همین که دختر دسته گلم رو دارم میدم از سرشون زیاد هم هس. داداشم گفت: معلومه که نباید بدیم، داریم دکتر تحویل میدیم، نه تنها جهزیه نباید بدیم، بلکه باید یه چیزی دستی هم ازشون بگیریم😅و من در سکوت و لبخند نظاره گر مکالمه این مادر و پسر بودم(:
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 0:22 توسط بی نظیرِ بی حواس
|