روزای من
+خدا رو شکر اون روز اوضاع اروم بودم و رفتم دانشگاه و کارمو راه انداختن.گفتن مرحله بعد اینه که استاد تو سایت پایان نامه رو تایید کنه و بعد بقیه امضاهای دفاع رو جمع کنم. به استاد پیام دادم، سین زد ولی هیچی نگفت، فکر کنم دوباره داره می خونه و میخواد مو رو از ماست بکشه بیرون، خدا رحم کنه...با همکلاسیام که حرف میزدم، اونام میگفتن هنوز موفق نشدن دفاع کنن، خوبه که من تنها نیستم(:
+مدام خودمو سرگرم میکنم. متوجه شدم که وقتی سرم گرم کاری نیست، یه سری از خاطرات گذشته میاد جلو چشمم...اونم وقتی که یک سال و نیم از اون زمان گذشته....
+خونه موندن رو دوس دارم، خونه برام یه نقطه امنه، ولی وقتی زیاد خونه می مونم حالم بد میشه، این چند وقت که رفتم دانشگاه و با دوستم قرار گذاشتم یکم روحیه ام عوض شد🌱
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 21:55 توسط بی نظیرِ بی حواس
|