داداشم فیلم ترسناک گذاشت، بعدم انقدر صدام کرد تا رفتم باهاشون نگاه کنم. همینطور که مشغول فیلم دیدن بودم ۲لیوان دمنوش خوردم تا دل درد نگیرم‌. بابا گفت: می تونی نگاه کنی؟ یه وقت شب از ترس جیغ نزنی؟(: مثل اینکه یکم آب دیده شدم، چون برخلاف فیلم قبلی، اندفعه فقط یه بار مور مور شدم(: بعد تموم شدن فیلم دل دردم شروع شد. رفتم مفنامیک اسید خوردم. همینطور که داشتم از درد به خودم می پیچیدم، زن داداشم اومد گفت کیسه آب گرم میخوای؟ گفتم: نه مرسی. چند روزه که باهاش چندان حرف نمیزنم مگر در مواقع نیاز، اونم همینطور.