خـــــــــــــــ★ــــــــــدا
تا ساعت ۳.۴ خوابم نبرد..بلاخره موفق شدم بخوابم...خواب عجیبی دیدم..خونه ی مادر بزرگم بودیم..گاو افتاده بود دنبالم
منم مثل چی داشتم از دستش فرار می کردم...از یه طرف دیگه یه سریا حمله کرده بودن اونجا..محکم دره اتاقو نگهه داشته بودیم ک نیان تو...از طرف دیگه یکی خیلی دوستم داشت...اما من رفتم با یکی دیگه ازدواج کردم....ولی بعد شوهرم مرد..حالا اون اولیه میگفت حالا ک دیگه شوهرت مرده بیا با من ازدواج کن...منم می خواستم قبول کنم..بیچاره این همه هم پام وایستاده بود..اما یه عده مخالفت می کردن...
ساعتت۱۲:۳۰ از خواب پا شدم....دلم می خواست بخوابم و ادامشو ببینم(انگار فیلم سینماییه😂)ببینم باهاش ازدواج می کنم یا نه....ولی خب ترجیح دادم بلند شم تا شب دوباره از نخوابیدن کلافه نشم
چه خوابی بود..سرم درد گرفت
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 23:51 توسط بی نظیرِ بی حواس
|