+رسیدم خونه و له له ام🫠نزدیک ظهر از خونه زدم بیرون و ۹ شب رسیدم. مامان شام درست کرده بود، ولی مهمون داشت برامون می اومد، منم یه مدل دیگه غذا درست کردم. الان حس یه مرده متحرک رو دارم. مامان میگه تو با این وضعت میخوای بری سرکار؟ یه روز بیرون میری، از خستگی حال نداری. قبول دارم بدنم خیلی ضعیفه و اگه هر روز بخوام برم سرکار، خیلی اذیت میشم. ولی دوس دارم هر چه زودتر شاغل بشم و تجربه اش کنم...

+کافه که رفته بودیم، کیک و شیک سفارش دادیم و اخرشو دیگه به زور خوردیم، خیلی شیرین بود. منم قبلش به دوستم گفته بود ترکیب شیک و کیک خوب نیس و دلو میزنه. آخرش میگه کاش به حرفت گوش میکردم، به هر حال تو تجربت زیاده و خیلی کافه میری، می دونی چه ترکیبایی بهتره😅

+میگن دوستای صمیمی شبیه هم هستن. من و این دوستم به شدت شباهت داریم. حتی امروز متوجه شدیم قاب گوشیمون هم شبیه همه😅جفتمون قاب خرگوش زده بودیم