قضیه از این قراره
اون روز که بهم ریخته بودم برای این بود که مامان شروع کرده بود به زخم زبون زدن و مقایسه کردن من با بقیه. میگفت: فلانی رو دیدی چقدر تلاش کرد و بلاخره تونست یه شغل خوب پیدا کنه. می دونی چرا؟ چون اون تحت فشار بود، به خاطر همین به هر دری زد و تسلیم نشد و یه شغل با درآمد بالا پیدا کرد. ولی تو چی؟ چون تو آرامشی و تحت فشار نیستی، عین خیالت نیست، هنوز حتی نتونستی پایان نامت رو کامل کنی بعد این همه مدت. یه جای خوب برای کارورزی هم پیدا شد ولی پیگیرش نشدی، چرا؟ چون خودتو می گیری و فکر میکنی اگه پیگیرش باشی غرورت از بین میره...
ولی اینطوری که میگفت نبود. من یه وقتایی واقعا حالم بد میشه که تو کارای پایان نامه ام گره میفته. دنبال کارورزی نرفتم، چون خیالم از پایان نامه راحت نیست، می خوام اول اون به سرانجام برسه. انقدر این مدت استرس کشیدم که فرسوده شدم و یه وقتایی اصلا انرژی ندارم برم سراغش. چند ماه پیش درست همون روزی که اون پسر بهم شماره داد، برای مصاحبه کارورزی رفتم. روانشناسه بهم اوکی داد و گفت به عنوان کارورز قبولم میکنه و حتی یه سری تکلیف هم بهم داد که انجام بدم. قرار بود تماس بگیره تا بگه کی دوباره برم. وقتی دیدم خبری ازش نشد، به اصرار خانواده خودم تماس گرفتم. منشی گفت دکتر فلانی جلسه اس و خبرشو بهم میده. ولی دیگه زنگ نزد. منم گفتم شاید کارورز نمیخوان. هر چقدر بقیه گفتن باز زنگ بزن و خودتو یاداوری کن، زنگ نزدم...