رفتم عطر بخرم، فروشنده ها چندتا پسر جوون بودن، یکیشون اومد و شروع کرد به تعریف از عطراش. بعد یکی از عطرا رو گفت اسمش نمی دونم چی چی س... هستش، می تونی با شوهرت مشترک استفاده کنی😐😅نمی دونم از کجا به این نتیجه رسید که متاهلم، شایدم داشت اینطوری میگفت که من بگم من که شوهر ندارم، تو بیا مخم رو بزن🤣 من ولی چیزی نگفتم.لزومی هم نداشت که بگم مجردم یا متاهل. بعد گفت شیرازی هستین؟ گفتم نه. گفت اخه مثل شیرازی ها انگار خسته هستین و حال ندارید😐😅البته اینو باهاش موافق بودم😅یه چندتا سوال دیگه پرسید مثل اینکه اهل کجایی؟ دانشجویی؟ رشتت چیه؟ دیگه زیادی داشت وقتم رو میگرفت😂گفتم سریع تر عطرو بده عجله دارم. آخرش که دید از من آبی گرم نمیشه، برگشته بهم میگه آبجی😂

+تنها اومدم حرم...خسته و با دلی شکسته، زیارت کردم ولی انگار درد و دلم با امام رضا تموم نشده. یه گوشه خلوت پیدا کردم و نشستم‌...