تو ایستگاه راه آهن بودیم، دیدم یه پیرمردی کنار داداشم نشسته و باهاش حرف میزنه، البته بیشتر اون حرف میزد، داداشم خیلی هم راهیش نمیکرد. منم که حس کردم نیاز به هم صحبت داره، رفتم سر صحبت رو باز کردم😅یاد بیمارستان افتادم، اونجا هم اگه می دیدم یکی از بیمارا دلش میخواد حرف بزنه میرفتم باهاش حرف بزنم...پیرمرده که فهمید داریم میریم مشهد خواست به داداشم راه خرجی بده، ولی قبول نکرد. بعد اینکه یکم دیگه حرف زدیم رفت، ما هم تا دقایقی دیگه سوار قطار میشیم...