داشتم استکانا رو می بردم تا چایی بریزم..مامانم گفت:پخخخخخخ پریدم هوا 

وایستاده میخنده😎 بابام جلو تلویزیون بود،خوابش برده بود..مامانم هنوز اشتی نکرده باهاش..اروم بهم گفت الان بیدارش می کنم تو یه اقدام از قبل برنامه ریزی شده بلند داد زد:پژمان چای نمی خوری؟ همین ک داد زد بابام پرید و چشماشو باز کرد....مامانم زد زیره خنده.منم خندم گرفتمامان جانم از مردم آزاری خوشش میادبابای بیچاره هم اسایش ندارع از دست اینا...یه بارم خوابیده بود داداش کوچیکم رفت بالا سرش ..با پر اذیتش می کردD:

+++++++++++

من نمی دونم چرا شبا دچار ابریزش بینی و سرفه و عطسه میشم...تا من عطسه می کنم داداش بزرگم میپره هوا..میگه برو بیرون از اتاق😐😐😐یکم ازش فاصله گرفتم..میگه فایده ندارع برو بیرون..مامانم گفت تو اتاقشی.اون بره بیرون؟ داداشم گفت تو مگه بیرون میری ک مریض شدی!؟گفتم نه..(.بعد از تعطیلی دانشگاه فقط یه بار مامانم به زور منو فرستاد ک برم عابر بانک..کلی غر زدم گفتم میرم به دکمه ها دست میزنم کرونا می گیرما...[گفتم الان دلش به رحم میاد منصرف میشه]...گفت شاید قسمت اینه.نترس برو...😕)داداشم گفت خب دره بالکنو باز نزار تو هوام شاید پخش باشه‌😷

به قول یه بنده خدایی:با این وضع کرونا، اگه تا عید نمردیم ،دیگه نمی میریم